پرستو parastoo

 

مشکل اسلام و حوزه علمیه

شاید عنوانی چون مشکل اسلام، کمی برای خواننده و شنونده آن سخت و دشوار باشد؛ چرا که اسلام مشکلی ندارد و اگر مشکلی باشد از مسلمانی ماست؛ ولی از این دشوارتر آن است که چون منی بخواهد از مشکل اسلام بگوید در حالی که باید هم از عواقب اجتماعی آن بهراسم و هم از عواقب سوء استفاده از آن بترسم؛ زیرا به هر حال، هر کسی باید به گونه ای بنویسد و سخن بگوید که مشکلی بر مشکلات نیافزاید و دست کم باری از دوش مردم بردارد و از مشکلاتشان بکاهد؛ نه آن که تشکیک و تردید را در مردم بیافزاید.
از آن هم هراسناک تر و هولناک تر این است که بخواهیم پا از گلیم خودمان درازتر بکنیم و از مشکلات حوزه یعنی همان حوزه های عملیه شیعه بگویم؛ چرا که اگر بشود از برای اسلام مشکلی به عنوان یک پیش فرض در ذهن مالیخولیایی خودمان فرض کنیم، دیگر نمی شود به حریم قداستی وارد شد که دیگر یک امر انتزاعی نیست؛ بلکه یک موقعیت اجتماعی و یک حریف قدری است که در قامت قدرت و نفوذ اجتماعی و سیاسی و قضایی و مانند آن نمود یافته است. با این حال، به عنوان یک واجب و فریضه بر خود فرض دانسته ایم که بر اساس همان رویه نظریه العرف، یک فرضیه ای را طرح کنیم که شاید با توجه به نظر برخی از اساتید حوزه های شیعی، خودش از فرض بیرون رفته و نظریه ای شده است و باید از آن به نظریه بازسازی یا همان تعبیر روایی تجدید دین یاد کرد. اگر سخنی در این جا می شنوید که به مذاق شما ناخوشایند است و یا بر مغز شما گران می آید، شکلی از همان اصلاح امت است که امام حسین(ع) خواسته و امام زمان(عج) به انتظار آن است.
اسلام ایرانی
شاید شما هم با عنوان مکتب ایرانی و اصطلاح آن آشنا باشید. روزگاری نه چندان دور در همین مملکت ایران، گفتمانی از سوی یک جریان خاص مطرح شد که از آن مکتب ایرانی یعنی اسلام ایرانی شده تعبیر شده است. مکتب ایرانی می گفت که الگویی که به جهانیان ارایه می شود، همان اسلامی است که در ایران اسلامی تبیین و توصیف و تحلیل شده و می شود و نظام ولایت فقیه یکی از عناصر آن را تشکیل می دهد.
شاید بتوان گفت که این حرف و سخن هر چند با قصد و مقاصد ظاهری و نهانی و پیدا و پنهانی گفته شده است که ما در صدد تبیین آن نیستیم، ولی ریشه در یک واقعیت دارد که خود برخاسته از حقیقتی ژرف تر است.
اصولا وقتی ما از اصول دین می گوییم، مراد ما همان اصولی است که قرائت شیعی و امامی بیان کرده است. بنابراین، از نظر ما اصل عدل و امامت، همان اصل اسلام است نه اصول مذهب؛ زیرا ما مذهبی را اختیار کرده ایم که عدالت و امامت در آن به معنای حقیقت باطنی و ظاهری توحید و نبوت و معاد است. به این معنا که اگر ما از خدایی سخن به میان می آوریم که به عنوان «وحده لاشریک له» به آن معتقد هستیم، همان خدای عادلی است که در معاد بر اساس یک منطق عقلانی محض، مومن صالح را به بهشت می برد و کافر طالح اگر بخواهد به دوزخ می کشاند؛ ولی هرگز مومن صالح را به دوزخ نمی برد؛ زیرا خداوند ظالم نیست.(آل عمران، آیه 182؛ فصلت، آیه 64 و آیات دیگر)
هم چنین بر این باوریم که امامت استمرار همان نبوت است و اگر وحی تشریعی به یک شکلی تمام شده و ختم نبوت صورت گرفته است، ولی مسئولیت ها به شکلی دیگر به عهده اولیای خاص الهی یعنی امامان معصوم(ع) قرار گرفته است. پس اگر اطاعت خدا و پیامبر(ص) واجب و تمرد و طغیان از آن کفر است، طغیان و عدم اطاعت از اولی الامر(ع) نیز همین حکم را دارد.(نساء، آیه 59)
پس اسلام از نظر ما همان اسلام شیعی است که تفسیر حقیقی قرآن و اسلام است به زبان امامان معصوم(ع) و اولوا الامر(ع) است. بنابراین می تواند بر این پایه گفت که مکتب ایرانی به معنای مکتبی که امام خمینی(ره) بیان کرده همان وجه حقیقی و صورت واقعی اسلامی است که خدا و پیامبر(ص) و امامان (ع) معرفی کرده اند. به این معنا که از تفاسیر و مکاتبی که در اسلام شیعی است این تفسیر امام خمینی(ره) همان تفسیر اسلام ناب و اصیل است و اسلام های دیگر غیر ناب و اصیل خواهد بود.
تا این جا شاید کسی مخالفت نکند و به سخنی دیگر مشکلی نبیند و با تسامح و تساهل بگوید این هم می تواند یک عنوان و تعبیری از همان اسلام ناب باشد که رضایت خدا به آن است.(آل عمران، آیات 19 و 85) یعنی اسلام ایرانی و یا مکتب ایرانی از اسلام همان تعبیر از اسلام نابی است که امام خمینی (ره) در بیان آن و نیز تحقق بخشی خارجی و عینی آن بوده است.
اما به نظر می رسد که مشکل فراتر از این ها باشد؛ زیرا همان گونه که تفسیری شیعی و امامی از اسلام یک قرائت خاص است که ما آن را اسلام ناب می دانیم، آیا مطابق با آن اسلامی است که امامان(ع) معرفی و تبیین و توصیف و توصیه کرده اند؟
تفسیر ایرانی از اسلام
مشکل ما از این جا آغاز می شود که در جهان اسلام یک تفسیر تمام ایرانی از اسلام وجود دارد که غیر ایرانی ها به ویژه عرب های حجاز و جزیره العرب بدان بیش از ما ایرانی ها به آن اعتقاد داشته و پای بند هستند.
اگر بخواهیم ریشه ای به این مساله بپردازیم باید یک نگاهی حتی گذار به تاریخ داشته باشیم. اگر بخواهید عمق نفوذ ایرانی را در اسلام و تفسیر و تبیین آن بدانید، بهتر است که نگاهی به کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران آیت الله شهید مرتضی مطهری بیاندازید. در این کتاب نوشته شده که چگونه ایرانیان به اسلام خدمت کرده اند و هر چه از اسلام برای مسلمانان مانده است در حقیقت تلاش بی پایان ایرانیان بوده است.
بی گمان بر کسی پوشیده نیست که انسان هر چه دارد در گرو و رهن زبان و بیان است. اگر بیان نبود علم و دانشی نبود. چنان که فرهنگ و تمدن بشری وابسته به همین توانایی انسان است که خداوند در آیاتی از جمله آغاز سوره های رحمن و قلم و مانند آن به آن اشاره داشته است.
در این میان کتب لغت و فرهنگ های زبانی، نقش اساسی را در انتقال مفاهیم و مفاد واژگان و کلمات ایفا می کنند؛ زیرا ما هر واژه ای را اگر بخواهیم بفهمیم و بدانیم به فرهنگ لغت مراجعه می کنیم تا مفهوم و معنای آن را دریابیم. البته ممکن است گفته شود که هر کسی زبان مادری خود را می داند و مفاهیم آن را درک می کند، ولی باید گفت که واژگانی که شخص در محاورات به کار می برد بسیار معدود است و حتی در آن نیز گاه برای درک بهتر معنا به فرهنگ ها مراجعه می کند.
زمانی که اسلام در حال گسترش بود، نخستین ملت و قومی اعجمی یعنی غیر عربی که با آن مواجه شد، ایرانیان بودند. اینان پس از آن که مغلوب مسلمانان شده و دین اسلام را پذیرفتند بر آن شدند تا زبان دین را بیاموزند. این گونه بود که ایرانیان نخستین مردمی بودند که علوم گوناگونی را برای درک اسلام ایجاد و یا تقویت کردند و کتب ادبیات عربی را تدوین نمودند. بسیاری از ادبا و نحویون و فرهنگ نویسان و لغت شناسان زبان عربی از مردم ایران و فارس زبان بودند. اینان واژگان را نوشتند و مفاد و معنای آن را نگارش کردند. برای زبان عربی دستور زبان نوشتند و فراتر از آن به تدوین علومی چون منطق، فلسفه، حدیث،  تاریخ ، اصول فقه، علم رجال، درایه الحدیث، فقه اللغه و مانند آن پرداختند.
ایرانیان با راه اندازی دانشگاه ها و مدارس علمی در مساجد و یا کنار آن ها، موجب شدند تا عرب ها فرزندان خویش را به عنوان شاگرد به همین مدارس و دانشگاه بفرستند. این گونه است که فرزندان عرب، معنای لغت و بلکه دستور زبان عربی را از ایرانیان آموختند. این ایرانیان بودند که به فرزندان عرب آموختند که واژگان چگونه باید خوانده شود و چه معنا و مفادی دارد.
از آن جایی که واژگان بسیاری در قرآن و احادیث وجود داشت که برای بسیاری از توده های عوام مردم عرب ناشناخته بود، این فرهنگ نامه ها و لغت نامه ها بود که معنا را بیان می کرد و عرب می فهمید که مثلا حرف «لن» یا «سین و سوف» چه معنایی دارد و تفاوت« من » و « ما» در عربی چیست؟ این که کدام حرف را در کجا و به چه مقصد و منظوری باید به کار گیرد.
از این جا بود که مشکل اساسی پیش آمد. به این معنا که تفسیر ایرانی از معنا و مفاد لغت عربی، به میان عرب ها راه یافت و خوانندگان عرب قرآن، معنایی را می فهمیدند که اساتید ایرانی آنان به آنان القا کرده و یاد داده بودند. در تفسیر قرآن نیز وقتی با واژگانی چون « من » ، « ما» ، «لن» و «سین» و «سوف» مواجه می شدند، همان تفسیری را می کردند که ایرانیان به عنوان حاملان حافظان فرهنگ عربی بیان می کردند. به سخن دیگر، این ایرانیان بودند که به عنوان واسطه میان عرب های بی سواد و عرب های باسواد نقش ایفا می کردند. ایرانیان را هر چند ما انسان هایی امانت دار بشناسیم، ولی باید این پرسش را مطرح کنیم که آیا میزان درک و فهم آنان در این حد و اندازه بود که همان چه عرب از واژه کرم، احسان، بدا، مودت، محبت ، و مانند آن می فهمند، فهمیده و در قالب معنای لغت آورده است یا نه؟
شکی نیست که زبان فارسی از نظر ساختاری و لغوی و معنایی در فقر اساسی بوده و هست، اما زبان عربی از نظر ساختاری و غنای معنایی بسیار غنی است. بسیاری از واژگان عربی غیر قابل فهم برای ایرانیان است مگر آن که در شکل جمله ای بیان شود و با توضیحات کاملی همراه باشد. از این روست که زبان عربی به فارسی برگردان نمی شود، و کلمات برابر نهاد ندارد.
همین مشکل موجب می شود که ایرانی واژه تقوا را به پرهیزگاری، کرم را به بزرگواری و فتوت را به جوانمردی تفسیر کند که تفسیر ناقص و نارساست.
اسلامی که اکنون فهمیده می شود یک اسلام با تفسیر ایرانی است که از سوی ایرانیان صدر اسلام به جهانیان یعنی حتی به خود عرب ها ارایه شده است. در حقیقت عرب ها اسلامی را می فهمند و می شناسند که بخاری صحیح حدیث آن را نوشته ، سیبویه شیرازی دستور زبان آن را تدوین کرده و فیروزآبادی مفاد و معنای واژگان و لغت آن را نگارش نموده است. تفسیر قرآنش را رازی  و دیگر ایرانیان، کلامش را توسی و دیگران ایرانیان گفته اند.
در هر یک از علوم اسلامی مراجعه کنید پای ایرانی باز است و حرف اول و آخر را او می زند. جالب این که تفسیر ایرانی از اسلام در سرزمین های عربی و در میان اهل سنت بیش از هر جامعه ای دیگر نفوذ دارد و در خود ایرانیان کم تر؛ چرا؟ زیرا ایرانیان با بازگشت به اهل بیت(ع) بر آن شدند تا اسلام را از زبان صاحبان آن دریافت کنند و لغت، دستور زبان، تفسیر و دیگر علوم را از ایشان بیاموزند.
پس مشکل اسلام این است که تفسیر ایرانی زیر پای آن را امضا کرده است. این اسلامی که اکنون در جهان دیده و شنیده می شود، یک تفسیر خالص صد در صد ایرانی است و اگر صد درصد نباشد دست کم عناصر اصلی آن را تشکیل می دهد. فلسفه و فکر ایرانی خواسته و ناخواسته زیر هر واژه ای را امضا کرده و معنایی جدید بدان داده است. اگر هم رعایت امانت را در لغت داشته است، ولی شکی نیست که در دستور زبان کاری کرده که فهم جمله بر اساس آن باشد که او می خواسته است. وقتی به کودک عرب آموخته است که «لن» به معنای تابید است او هر گاه این واژه را می بیند یک تحریف معنوی را انجام می دهد و معنایی را از جمله می کند که مطابق تابید باشد.
هم چنین اگر به شخص گفته شود که «سین» و «سوف» به معنای تسویف و تاخیر است، او وقتی با عبارت قرآنی: وَقُلِ اعْمَلُواْ فَسَیَرَى اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ(توبه، آیه 105) مواجه می شود، آن را به زودی معنا می کند؛ در حالی که معنای سین در این جا به معنای تحقیق است؛ یعنی به تحقیق و راستی خداوند و رسول و مومنان عملش را می بینند.
به سخن دیگر یک نوع تحریف معنوی رخ داده است که از راه تغییر در دستگاه نحو و صرف و لغت و مانند آن ایجاد شده است. این همان تغییری است که در قرآن به عنوان تحریف کلام از مواضع آن یاد شده است؛ یعنی موضوع له لفظ تغییر می کند و معانی دیگر نخست به عنوان مجاز و استعاره و مانند آن می آید و جای معنای اصلی را می گیرد: یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ.(نساء، آیه 64؛ مائده ، آیات 13 و 41)
اکنون کتاب المنجد در فهم لغت قرآن بی اعتبار است؛ زیرا تغییرات معنایی بسیار رخ داده و معنایی که از لفظ قرآن مراد است نمی توان از کتاب المنجد به دست آورد. از این روست که گفته اند باید به کتب قدیمی چون العین و المصباح المنیر و مانند آن مراجعه کرد تا معنای لغت قرآنی را به دست آورد.
اما مشکل با همین لغت معتبر قدیمی است؛ زیرا نوعی تحریف معنوی در آن ها رخ داده است. این تحریف معنوی به ویژه در کلیدی ترین اصطلاحات و الفاظ قرآنی خودنمایی می کند. به عنوان نمونه ولایت واژه ای قرآنی است که معنای آن سرپرستی و ولایت حکومت است، اما با تحریف چنان نموده شده که محبت موضوع له اصلی لفظ است.
همین مشکل را می توان در دوره امروز نیز ردگیری کرد؛ زیرا گاه واژه ای چنان معنای اصلی خود را از دست می دهد که در تقابل جدی با معنای اصلی قرار می گیرد. مثلا واژه استعمار که یک واژه مثبت و پربار قرآنی است(هود، آیه 61) به معنای منفی در زبان فارسی جا افتاده است.
برخی از واژگان و اصطلاحات چنان مورد استفاده قرار گرفته که تنها اشتراک در لفظ دارند. مانند آزادی به مفهوم قرآنی با آزادی با مفهوم غربی، یا حقوق بشر ازغرب و قرآن. در حقیقت یکی از مهم ترین تحریفاتی که درطول تاریخ صورت گرفته است همان تحریف معنوی از طریق اشتراک لفظی است. به این معنا که میان مفهوم قرآنی و غیر قرآنی تنها در لفظ اشتراک است و معنایی که قرآن اراده کرده در تضاد کامل با معنای غیر قرآنی آن است.
شما در نظر بگیرد که هر دو گروه مسلمانان از شیعه و سنی از اجماع سخن می گویند ولی هر یک معنا و مفهومی را اراده می کند که با تقابل با معنای دیگری است. پس تنها اشتراک لفظی در این جا وجود دارد که خود فریبنده و گول زننده است.
اصلاحات واقعی
به نظر می رسد که اسلام نیازمند یک اصلاحات واقعی است. یعنی همان کاری که امامان(ع) انجام دادند می بایست ردگیری و پی گیری شود.
اگر با سقیقه بنی ساعده، زبان اسلام تغییر یافت و یهودیان و سپس ایرانیان به مراکز واقعی قدرت رفتند یعنی مقامات فرهنگی و فرهنگ عمومی را در دست گرفتند و اسلام را چنان که خود و خلفای غاصب می خواستند تفسیر و تعبیر کردند، امروز می بایست دوباره در خانه اهل بیت(ع) رفت که آنان به اسلام واقعی داناترند؛ چرا که «اهل البیت ادری بما فی البیت؛ آگاه تر به آن چه در خانه است».
البته از همان آغاز تغییر جریان سیاسی و فرهنگی، اهل بیت(ع) تلاش های بسیار کردند که فرهنگ اصیل و ناب اسلام بیان شود، ‌ولی نتوانست هنوز که هنوز است شناخته و دانسته شود. جالب این که این مشکل در حوزه های شیعی هنوز تداوم دارد و زبانی که در حوزه های شیعی شنیده می شود همان زبان ایرانی خلفای غاصب است؛ چرا که هنوز لغت، نحو، منطق، اصول و دیگر علوم همانی است که اصحاب مخالفان تدوین کرده اند.
در حوزه های علمیه شیعه، فرهنگ لغتی که استفاده می شود، همان فرهنگ های غیر شیعی است. در ادبیات از نحو و معانی و بیان و بدیع همان تدریس می شود که آنان نگاشته اند. طلاب در پایه ها و اصول فهم، به آن منابع مراجعه می کنند و غلط می آموزند. پس هنگامی که به تفسیر قرآن و حدیث می رسند بر اساس همان فرهنگ لغت یا اصول نحوی و ادبی فکر می کند و می فهمند که سیوطی و ابن هشام و مانند آن در ادبیات گفته اند.
یک طلبه در همان مغنی و سیوطی غلط را یاد می گیرد و وقتی به حدیث و قرآن می رسد براساس همان مبانی سخن می گوید و تفسیر می کند و این گونه است که با تفسیر اهل بیت(ع) در تضاد می شود.
در حقیقت یک دستگاه  ونظامی را دیگران ساخته اند و ما محتوای چون قرآن و حدیث را در آن می ریزیم و انتظار داریم که این دستگاه نادرست و نارسا بتواند محصول درست بیرون دهد. در حالی که مجری و ابزار و دستگاه غلط و باطل و نادرست است و باید بازسازی شود.
به عنوان نمونه یک رسم الخطی را برای قرآن گفته اند و بر آن اصرار دارند. این رسم الخط هم خواننده را گمراه می کند و هم طلبه را به اشتباه می اندازد و تفسیر غلطی را ارایه می دهد. به عنوان نمونه : حرف «ما» در آیه 27 سوره لقمان این گونه نوشته شده است: «وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ» در حالی که «ما» باید از «أنّ» از حروف مشبهه بالفعل جدا شود: «وَلَوْ أَنَّ مَا فِی الْأَرْضِ»؛ زیرا این «ما » موصوله و اسم برای «أنّ» است. همین نگارش غلط در آیه 41 سوره انفال «وَاعْلَمُوا أَنَّ مَا غَنِمْتُم مِن شَیْ‏ءٍ» ؛ و نیز در آیه 5 سوره ذاریات  «إِنَّ مّا تُوعَدُونَ لَصادِقٌ» و هم چنین «کُلَّمَا» در آیه 91 سوره نساء :«کُلَّ مَا رُدُّوا إِلَی الْفِتْنَةِ أُرْکِسُوا فِیهَا»؛ روی هم نوشته شده، در حالی که باید جدا نوشته شود؛ زیرا «کلّ» مضاف و مبتداست و آن هم «ما» مضاف‌الیه؛ به دلیل این که اینها اسم‌اند. اما متأسفانه در آیات «أنّما» و «کُلَّمَا » نوشته شده که بر خلاف قاعده است. بله! اگر روایتی داشته باشیم که این‌طور بنویس! می گوییم: سمعاً و طاعه، اما اگر آنها همین‌طور خودشان غلط نوشتند پس چرا ما همین‌طور دنبالشان برویم؟
بسیاری از اشکالاتی که درس ها به اساتید محقق و حاذقی چون آیت الله جوادی آملی می شود، مبتنی بر همان آموزه هایی است که در آغاز طلبگی به طلاب آموخته اند. تفکر جبری در سال های نخست جا افتاده است و امکان درک تفکر شیعی بین الامرین فراهم نیست.
نهضت امامان(ع) علیه مکتب سقیفه
گفته شد که مکتب سقیفه با بهره گیری از احبار یهود و دانشمندان ایرانی توانست، پایه های اسلام جدید و نوینی را پی ریزی کند که با اصول قرآن و مبانی پیامبر(ص) در تضاد بود، ولی نوعی هم خوانی با قرآن داشت؛ زیرا در آیات قرآنی مواردی است که از آن به متشابهات تعبیر می شود و درک آن تنها با ارجاع به محکمات شدنی است. اهل فتنه به متشابهات مراجعه می کنند و دین را از اتقان و استحکام می اندازند و فرصت بهره گیری از آیات به نفع خود را فراهم می سازند.(آل عمران، آیه 7) این گونه است که تفکر جبری بر جهان اسلام حاکم می شود و خلفای زور و زر و تزویر زمام امور را به دست می گیرند و مردم نیز به جبر الهی رضایت می دهند که ایشان با ظلم و جور و فسق خویش بر جهان اسلام و مسلمانان حاکم شوند.
البته امامان(ع) بی کار ننشستند، بلکه در همه عرصه به مقابله برخاستند تا تفسیر صحیح از اسلام به جا گذاشته شود. آنان حتی به تفسیر واژگانی و بیان مفاد کلمات و واژگان می پردازند. در نحو و ادبیات وارد می شوند، اصول فقه را از آیات استخراج می کنند، علل احکام و فلسفه شرایع را بیان می دارند و در حوزه علم و عمل به مقابله و مجاهده می پردازند.
پس از ایشان نیز برخی از عالمان شیعی گام هایی برمی دارند که البته بعدها رها می شود. به عنوان نمونه شیخ صدوق در معانی الاخبار می کوشد تا مفهوم و معنای درست و راستین واژگان و اصطلاحات اسلامی را از روایات استخراج کند و اجازه ندهد مفهوم های ساختگی به عنوان مفاهیم قرآنی در جامعه شیعی رواج یابد.
به سخن دیگر، ایشان تلاش می کند تا با تحریف معنوی مبارزه کند. در تحریف معنوی، به جایی تغییر لغت، معنا و مفاد لغت تغییر می کند و معنایی دیگر از واژه و لغت داده می شود که خواسته های نفسانی حاکمان بر آورده می شود. امامان (ع) با تحریف معنوی به مقابله برخاستند که گوشه ای از آن در کتاب ارزشمند معانی الاخبار گردآوری شده است.
امیرمومنان علی(ع) بزرگ ترین و درخشان ترین کسی است که در این عرصه ورود کرده و به مقابله با تحریف معنوی واژگان و لغت پرداخته است. با نگاهی به کتب عظیم غرر الحکم می توان دریافت که چرا آن حضرت(ع) به تفسیر واژگانی کلماتی چون ایمان، صبر، یقین، عزم، حزم، کرم، احسان، عدل و صدها لغت دیگر می پردازد و ابعاد گوناگون معنایی و مفهومی را آن باز می کند تا حقیقت هر واژه قرآنی بهتر درک شود.
اگر بخواهیم علیه تحریف معنوی در حوزه لغت قیام کنیم، می بایست به گردآوری و جمع معانی کلمات در روایات امامان(ع) بپردازیم تا واژگان قرآنی و روایی آن چنان که باید فهمیده شود، فهمیده شود.
آیت الله جوادی آملی با مشکل اساسی حوزه های شیعی در این زمینه اشاره می کند و در درس تفسیر خود می فرماید: اهم کتب ادبیات عرب ما شیعیان عبارت است از سیوطی و مغنی و الفیه و ... که نویسندگانشان از عالمان بزرگ اهل سنت هستند. فراگیری قرآن و روایات و فهم آنها،تا حدودی زیادی مبتنی بر مطالعه ی شبانه روزی و مستمر ادبیات عربی است که از غیر طریق اهل بیت به ما رسیده است! آیا سیوطی و مغنی شما آکنده از "قال الباقر و قال الصادق علیهما السلام " است؟
ایشان در حقیقت به این نکته توجه می دهد که وقتی اصول و مبانی فهم و درک یعنی لغت، نحو،‌ معانی ، بیان و بدیع، اصول فقه و مانند آن بر گرفته از افکار و اندیشه های عالمان غیر شیعی است، چگونه می توانید با یک مبانی غیرشیعی، قرآن را تفسیر شیعی کنید و یا حدیث اهل بیت (ع) را درک و فهم نماید و بر اساس آموزه های شیعی، نظریه پردازی داشته باشید و راه حل برای جهان و جهانیان ارایه دهید.
امروز بسیاری از طلاب و فضلای حوزه های شیعی از تضاد و تناقض درونی رنج می برند، زیرا نمی توانند میان مبانی خوانده شده و روایات اهل بیت(ع) جمع کنند. به عنوان نمونه وقتی در ادبیات هماره از « لن تابید» سخن به میان آمده است، یک طلبه چگونه می تواند جمله ای را بخواند و معنای ابدیت را از لن نفهمد. پس حتی اگر آیت الله جوادی آملی بارها و بارها بگوید که این لن تاکید است در ذهن طلبه نمی نشیند و وقتی تفسیری از آیه می دهد با اشکال آن طلبه مواجه خواهد شد که چرا این معنا را کرده اید که با اصل مفهوم لن مخالف است؟ شاید شما نیز بارها از ایشان شنیده اید که پس از تفسیر جمله ای قرآن می گوید که این لن برای تاکید است. به عنوان نمونه ایشان در تفسیر آیه می فرماید: (خدا) فرمود: یَرْجُونَ تِجَارَةً لَن تَبُورَ؛ با ﴿لَن﴾ تعبیر کرده،(این حرف لن) نفی تأکید است نه تأبید، فرمود: اینها امیدوارند که تجارتی و داد و ستدی باشد که سودآور باشد، و هرگز بوار و بور بودن در آن راه پیدا نکند.
به نظر ایشان وقتی خلفا اجازه نداند که حتی از پیامبر(ص) نقل حدیث شود، در این مدت این عبدالله بن عباس و ابی بن کعب است که جریان فرهنگی را دست گرفتند و به عنوان مفسران قرآن، هر جور خواستند قرآن را تفسیر کردند؛ چرا که دومی جلوی نقل حدیث را گرفته بود و تا قرن اول نقل حدیث ممنوع بود... پس ما هر چه می‌کشیم از سقیفه می‌کشیم. بنابراین، این خطر و خسارتی است.
همین مشکل را در مساله تحریف قرآن یا مساله جبر و تفویض در حوزه می توان یافت؛ زیرا برگرفته از اندیشه های جبری سقیفه و سنی هاست. آنان مدعی تحریف می شوند و یا قایل به جبر و طلبه شیعه و حتی فحول علما از این حرف ها پیروی می کنند. وقتی آخوند خراسانی صاحب کفایه می گوید که مثلا آیات ولایت ـ معاذ الله ـ در قرآن بود و برداشتند؛ آخر چگونه می شود که این آیات باشد و کسی در یوم‌الشوریٰ در سقیفه اعتراض نکند؟ در حالی که همه‌شان به حدیث غدیر و حدیث منزله و حدیث طیر مَشوی و حدیث یوم‌الدار استشهاد کردند. پس اگر در قرآن «بَلِّغ ما اُنزل الیک فی علیٍّ» بود ، حافظان قرآن زیاد بودند که اعتراض می کردند و چرا  هیچ یک  از اهل بیت(علیهم الصلاة و علیهم السلام» نیز در این باره به قرآن استشهاد نکردند؟
در مساله جبر و تفویض که آخوند به جبر می شود و می گوید قلم اینجا شکست. آیت الله جوادی در ذیل تفسیر آیه 84 سوره اسراء می فرماید: اگر قرآن از حوزه‌ها فاصله بگیرد همین حرف در می‌آید؛ همین حرف کفایه در می‌آید ... (این مباحث) برای خیلی ها مشکل است و خیلی از علمای ما رفتند که جبر را باطل کنند ولی به دام تفویض افتادند. شما الآن خیلی از تقریرات مراجع قبلی را نگاه کنید. در باب طلب و اراده حرفهای آنها را خوب بررسی کنید و بعد برسید به سراغ معتزله، می‌بینید که معتزله هم همین حرف را می‌زدند. یعنی آنهایی هم که اهل تفویض بودند هم همین را می‌گویند. این‌چنین نیست که این آقایان غیر از تفویض یک حرف دیگر داشته باشند. اینها امر بین الأمری می‌گویند، ولی تفویضی فکر می‌کنند؛ تشیّع را در زبان دارند و اعتزال را در سر می‌پرورانند؛ شیعی حرف زدن و معتزلی فکر کردن همین است.
اگر این بحثها در حوزه‌ها رواج پیدا می‌کرد آن‌وقت کاشف‌الغطا و حرف کشف‌الغطا می‌شد و جبر حوزه‌اش مشخص بود، هم چنین تفویض حوزه‌اش مشخص بود، و «امر بین الأمرین» نیز حوزه‌اش مشخص بود؛ و بالاتر از همه برای اخص نه برای خواص، توحید افعالی هم مشخص بود. آن‌گاه دیگر جا برای گِله نمی‌ماند که ذات اقدس الهی بفرماید: «فَمَالِ هؤُلاَءِ الْقَوْمِ لاَ یَکَادُونَ یَفْقَهُونَ حَدِیثاً»، بلکه درباره خیلی از اینها تعبیر خوب می‌کرد و می‌فرمود «وما کونوا ربّانیین بما کنتم تعلّمون الکتاب و بما کنتم تدرسون».(برگرفته از درس تفسیر آیت الله جوادی آملی با دخل و تصرف اندک)
این مشکل حتی در تفاسیر شیعی راه یافته است؛ زیرا تفاسیر شیعی از سخنان اهل تفسیری اشباع شده که سنی بودند و تفکر سنی داشتند. شما نگاه کنید تفسیر مجمع البیان دیدگاه های اهل سنت را می آورد که در بسیاری از موارد حتی تفاوت نسخ و تخصیص را نمی دانند. این ها بدون مراجعه به اهل بیت(ع) خواستند تفسیر بگویند، در حالی که امام باقر(سلام الله علیه) به قتاده فرمود: تو چطور به خودت اجازه می‌دهی که به قرآن فتوا بدهی؟( الکافی, ج8, ص311 و 312) یعنی ممکن است تو علم‌الدراسه داشته باشی؛ اما قرآن با علم‌الدراسه که حل نمی‌شود، بلکه با کسی که عِدل قرآن است، یعنی اهل بیت(ع) حل می شود که به برکت الهی وارث معارف قرآن هستند.
مرحوم امین‌الاسلام طبرسی در مجمع‌البیان مرسلاتی دارد و می‌گوید سدّی ، قتاده و مجاهد این‌طور گفته است. مرحوم شیخ طوسی در تبیان نیز هم همین مرسلات را دارند. همه این مرسلات کتب تفسیری شیعی، مربوط به مَسانید جناب طبری است.
نگویید که آنان مثلا از عبدالله بن عباس شاگرد امیرمومنان (ع) نقل کرده اند؛ زیرا ما می‌بینیم خیلی از چیزهایی که ابن‌عباس نقل می‌کند، خود اهل بیت(علیهم السلام) خلافش را از وجود مبارک حضرت امیرمومنان علی(ع) نقل می‌کنند. پس ممکن است چنان که ابوحنیفه از امام صادق(ع) کرد و حرف های خود و برخلاف نظر امام صادق(ع) گفته، عبدالله بن عباس هم شاگردی کرده باشد، ولی حرف های خودش را زده باشد که این دور نیست؛ زیرا امامان(ع) بر خلاف گفته ابن عباس از امیرمومنان علی(ع) نقل می کنند.
مشکل جدّی ما این است وقتی تقریباً یک قرن تفسیر قرآن در مهم‌ترین حوزه‌های علمی آن روز به دست عبدالله‌‌بن‌عباس و ابی‌بن‌کعب و عبدالله‌بن‌مسعود باشد، این گونه تفسیر آیات می کنند ؛ چون خیلی نمی‌توانند بین تخصیص و نسخ فرق بگذارند. از این روست که فوراً در خیلی از موارد می‌گویند این آیه ناسخ آن آیه است، در حالی که عام و خاص و مطلق و مقیّدند.
حالا باید تلاش و کوشش کرد بعد از این که این راه مکتب باز شد از شواهد قبلی استفاده کرد و به بیانات نورانی پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که از راه خود اهل بیت(ع) رسیده  و نیز به بیانات نورانی فاطمه زهرا(سلام الله علیها) امام مجتبی، امام حسین، و وجود مبارک حضرت امیر(سلام الله علیهم) دسترسی پیدا کرد.(نگاه کنید: درس تفسیر آیت الله جوادی آملی،‌ ذیل آیه 41 سوره احزاب)
اکنون حوزه های شیعی می بایست به یک اصلاحات جدی دست زنند و همه چیز از لغت تا تفسیر را بر اساس مبانی و اصول اهل بیت(ع) تدوین کنند تا بتوانند یک درک درستی از اسلام داشته و سپس برای حل مسایل و مشکلات جهان بر اساس این تفسیر جدید توصیه و نظریه ارایه دهند.
 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳٩۳ - خلیل منصوری