پرستو parastoo

 

جفت

 

 

 در اين دنيا مثل اين كه بي جفت بسر نمي شود. هر جا را نگاه كني جفتي مي بيني . تركيب شگفت انگيزي است . دنيا و آخرت ‚ زن و مرد‚ شب و روز و حتي مرگ و زندگي . گويي خداوندبه اين تركيب علاقه مند است . عجيب است بسيط الحقيقه كل الاشيا و اين همه تركيب پسندي . خودش در نهايت بساطت است و نه مركب است و نه جسم و الي آخر و اين همه جفت سازي و تركيب بندي . مباحث زيباشناختي اش بماند براي يك روز ديگر ولي آن چه مي خواهم بنويسم اين است كه مرگ جفت مخلوق ديگري به نام زندگي است . مرگ هم مانند زندگي آفريده اي از آفريده هاي خداوند است. پس اين طور كه مي گويند مرگ نيستي و فقدان چيزي است درست نيست چنان كه اگر گفته شود شب فقدان روز و نبود خورشيد است درست نيست. خداوند همان طور كه روز راآفريده شب را آفريده است و مرگ و زندگي را هم چنين .

اين طور هم نيست كه زندگي و مرگ از هم جدا باشند و مرگ پس از زندگي آفريده مي شود‚ بلكه همان لحظه كه زندگي خلق مي شود مرگ هم آفريده مي شود. نمي پرسي اين ديگر چه صيغه اي است؟ باور كن همين است كه مي گويم .  مرگ و زندگي هم آغوش هم هستند. اصولا مرگ يعني گذرگاه رفتن به جاي ديگر و از حالتي به حالتي ديگز مانند رفتن از گذرگاه روز به شب .

خوب حالا كه همه چيز جفت دارد پس تعجب ندارد كه هر پسر و دختري از جفت خوششان بيايد و در به در دنبال جفت باشند . توي يك وبلاگي خواندم پسري از اين كه نتونسته بود تا به حال جفتي پيدا كند گلايه داشت. حق هم داشت. اين خصلت ذاتي همگان است.مگر جز خداي بيسط و يكتا و يگانه و به قول قديمي ها مزدا كسي ديگري يافت مي شود كه جفت نخواهد.

اين تنهايي هم بد چيزي است . نه تنها آدم حصولش سر مي رود بلكه خودش را هم گم مي كند . من شگفت مي كنم از افرادي كه در تنهايي در جستجوي خود هستند. مگر پيامبرش بي جفت بود. او كه به همه كمالات رسيد از جفت گريخته بود. نه جانم او هم جفت داشت و جفتش را دوست مي داشت. البته بايد مواظب بود تا در جمع گم نشوي . بايد مثل كسي باشي كه در تن ها تنها باشي و از لطف و صفاي تنهايي نه جفت گريزي لذت ببري.

اين هايي كه خودشان را صوفي و عارف نام نهادند اگر مفهوم تنهايي را با مفهوم جفت گريزي يكي بدانند من غير عارف و صوفي كه با ايشان همراه نمي شوم.

اين جفت عارف و صوفي نيز خود حكايتي است. در نشست يك روزه عارف و صوفي شناسي ما هم گرفتار اين مساله شديم كه آخر اين صوفي و عارف كي هستند يا دوتا. طاق هستند يا جفت. به نظر برخي ها همه اين ها نام هاي يك موضوع بيش تر نيستند و همه يك حرف توي چنتشه شان بيشتر ندارند. مثلا همين دكتر برنجكار مي گويد صوفي و عارف يكي هستند. بيچاره حق هم دارد چون وقتي از زاويه روش شناختي تاريخي به مساله نگاه مي كند مي بيند اين عارف و صوفي از جهت آغاز و انجامشان از جهت سران و بزرگانشان از بدو تا ختم يكي هستند. اما اين آقاي دكتر عابدي رفيق شفيق ما پايش را در يك لنگه كفش كرده و پافشاري دارد كه نه آقا اين دوتا دوتا هستند. اين هم از بديهيات است مگر مي شود دو تا يكي باشد. با اصول و مباني رياضيات هم نمي سازد. از آن جايي كه من هم جفت خواهم مانند هر مرد و زني بر اين باورم كه آنها دوتا هستند نه يكي .

يك اشتباهي كردم و به جهت پافشاري زياد آقاي عابدي يك كنگه كفش به ايشان دادم . شايد بهتر بود اين كار را نمي كردم و دو لنگه و جفت را به ايشان مي دادم تا دو تا پايش را در دو لنگه كند و يك لنگه را به آقاي برنجكار كه طاق نگر است . از نظر اصول زيباشناختي و هنرهاي زيبا اين هم بهتر بودو قابل قبول تر. مشكل برنجكار با اين چيزها حل شدني نيست چون ايشان كه آن ها را يكي مي داند نمي تواند به اين خلق الله نشسته در همايش  بفهماند كه اينها اگر يكي هستند چرا و جور كفش آن هم لنگه به لنگه و جور واجور پوشيده اند. صوفي از خانقاه و چيزهايي مي گويد و مي كند كه در چنته هيچ عارفي نمي گنجد. چيزهايي كه تنها در كشكول همين آقايان دراويش مي توان جست و يافت.از من قبول نداريد برويد از همين آقاي شيخ بهايي در نان و نك بپرسيد.   ادامه دارد...

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٤ - خلیل منصوری