پرستو parastoo

 

داستاني از فرزانگي

سال ها دل طلب جام جم از ما مي كرد

آن چه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد

بي دلي در همه احوال خدا با او بود

او نمي ديدش و از دور خدايا مي كرد

مي گويند ماهي كوچكي در دريا شنا مي كرد و در جستجوي دريا از هر كسي مي پرسيد: دريا كجاست؟ كسي پاسخش را نمي داد ؛ زيرا گرفتار كار و بار خود بودند. مگر سرشان درد مي كرد كه به اين مباحث فلسفي بپردازند؟ همين كه مي خوردند و جمع مي كردند برايشان بس بود. مگر جز انباشت و اندوختن و خوردن كاري ديگري است كه بايد انجام دهند؟
به نظرم اين ماهي يك صوفي ( سوفي) و جستجوگر دانش و يا فليسوف و دوستدار فرزانگي بود كه هنوز گرفتار منطق توده مردم نشده بود. از اين رو دست بردار نبود.

جوان ها اين عادتشان است كه مي خواهند از همه چيز سر در بياورند. چيزي براي از دست دادن ندارند. اهل خطر هستند و خطر كردن را دوست دارند. به خلاف بزرگتر ها كه همه اش دنبال انباشت هستند . اين ها از هر چه محافظه كاري نه تنها پرهيز دارند كه با آن مبارزه و ستيز مي كنند. از اين رو مي گويند جوانان جاهل به معناي تندرو بي كله هستند كه به عاقبت كارها كاري ندارند و اگر سرشان برود مي خواهند بفهمند و حرفشان را به كرسي بنشانند.

اين بچه ماهي نيز اين طوري بود و پرسش هاي اساسي و به تعبير بزرگ ترها بيهوده مي كرد. نه اين بخواهد فرزانگي كند و فرهيخته شود بلكه مي خواست بداند كيست و از كجا آمده است و به كجا مي رود. اول پرسش او هم نخستين پرسش هر كسي است كه الان در كجاست و مي خواست زيست شناسي كند نه براي مدركش بلكه براي حمكتش .

از اين رو رفت و رفت و پرسيد و پرسيد. ولي كو هوشياري كه پاسخش را دهد.

تا به پيري رسيد كه آثار فرزانگي از سر و رويش پيدا بود و در كنجي خزيده و با مردمان هم دم و هم سخن نبود. اين پير ماهي نگاهي به بچه ماهي كرد و گفت: آن چه مي جويي همين جاست . اگر خوب بنگري جز اقيانوس و دريا نمي بيني .

بچه ماهي شگفت زده گفت: پس اگر اين درياست پس آب چيست ؟ و اگر اين آب است پس دريا چيست؟

يكي را بردند تا جنگل را ببيند . وقتي به جنگل رسيدند . به جنگل اشاره كردند و گفتند: اين هم جنگل . گفت : اين درخت ها نمي گذارند كه جنگل را ببينم.

مشكل اين فرد هم در زاويه نگرش اوست و هم اين كه نمي تواند از جزيي بگذرد و در وراي جزيي كل و كلي را بنگرد. اين مشكل بچه ماهي نيز بود. اصولا بسياري از كساني كه جزنگر و جزيي نگر هستند و نمي توانند از جزيي و جزئيات بگذرند و به كل و كليات برسند همين است كه عقل ايشان توان اين را ندارد . گرفتار محسوس هستند و مفهوم كلي را درك نمي كنند. مشكلي كه پيامبر با اعراب داشت از همين سنخ بود. اصولا فكر اعراب بياباني فلسفي نمي شود؛ زيرا جز نگر و جزيي نگر است و گرفتار محسوس مي باشد. از اين رو براي يك چيز هفتاد نام مي گذارد .

بيشتر ما هم همين طور هستيم و تا آخر هم نمي فهميم كه دريا و جنگل كجاست .

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٥ - خلیل منصوری