پرستو parastoo

 

هبوط

تا حالا ازجايي بلند پريدي ؟ يا در اتومبيلي که با سرعت مي رود و   گرفتار شيب جاده شده نشسته اي ؟ يک حالتي به آدم دست مي دهد که به نوعي تخليه روح شبيه است. حالتي شبيه مرگ و از دست دادن جان. وقتي اين حالت مي رود و دوباره به حالت اول بر مي گردي احساس خوشايند بهت دست مي دهد گويي سبک شدي و دوباره جان به کالبدت بازگشته است. به نظرم هبوط يک چيزي شبيه اين است. معلق شدن و اين که در حالتي قرار بگيري که نه زنده ايي و نه مرده. اين که ميان آسمان و زمين معلق باشي و هر آن احتمال بدهي که اين روح از تنت بگريزد.

خيلي سخت است که نداني وضعيتت چيست. بي ثباتي ، پوچي و ترس از آينده که نتيجه اش افسردگي است.

در قصر کافکا محيطي ترسيم و تصوير شده که شبيه اين حالتي است که مي خواهم ترسيم کنم. شباهت هايي دارد و تفاوت هايي. شهرکي که معلوم نيست کجاست و گويي ارتباطش با بيرون و خارج بريده است. البته داستان اين صراحت را ندارد. ولي کافکا مساله را يک جوري ترسيم مي کند که گوي هم شهرکي در اين دنيا و مرتبط با شهرهاي ديگر است و هم نيست. آن چه بيشتر احساس مي شود تک بودن و بي ارتباطي است. و تنها سرنخي که از ارتباط مي دهد آمدن غريبه است. اين غريبه معلوم نمي شود از کجا آمده است و گويي يک دفعه در همين شهرک از آسمان افتاده است.

محيط سرد و خشک شهرک و آدم هايي که در يک قصر زندگي مي کند. اين قصر چيست و براي چه مردمانش هرگز ديده نمي شوند؟ غريبه اي که تلاش مي کند راهي به قصر بيابد و با آن جا ارتباط برقرار کند. اين ارتباط آيا به سود دهکده است يا نه؟

به نظرم يک شباهت هايي ميان اين داستان و داستان هبوط است. نبايد کافکا را آدمي پوچ گرا و يا چيزي شبيه اين آدم ها بدانيم. آن چه کافکا گرفتارش شد گرفتاري همه آدم هايي است که مي خواهند وضعيت خودشان را مشخص کنند و بدانند کيستند و در کجاي هستي قرار گرفته اند؟ سرنوشت هر کسي را که در اين وادي حيرت گام بر مي دارد اصول روش شناختي و ابزارهايي مشخص مي سازد که از آن بهره مي گيرد. من به نتيجه اي که کافکا گرفته کاري ندارم . اين خودش مساله ديگري است و مي تواند خودش را در پايان اين داستان نشان دهد. هرکس اگر خوب و با روش درست و ابزارهاي مناسبي وارد نشود در چنبره اين پرسش گرفتار و در نهايت سرانجامي چون کافکا خواهد يافت.

کافکا آدم متفکري بود. دغدغه و پرسش اصلي او همان موضوع بحث و مساله من است: هبوط. پرسشي که تنها براي انسان هايي متفکر پديد مي ايد و از خودش مي پرسد از کجا آمده ام و آمدنم بهر چه بود و به کجا مي روم؟ کافکا خواست درداستان قصر به اين پرسش پاسخ دهد تا خودش را برهاند و از همان حالت تعليق در آورد . آخر بي ثباتي و زندگي بر زميني سست و بي بنياد و خانه اي بر باتلاق که هماره انسان با دلهره به سر مي برد، زندگي نيست. انسان مي کوشد تا به اين پرسش فلسفي که با همه هستي او ارتباط دارد پاسخ دهد. کاري که کافکا کرد و هرچند ناکام. ولي وي ترسيم درستي از وضعيت آدمي در وضعيت هبوط داد.

اين غريبه داستان کافکا کسي جز انسان دور افتاده از حقيقت و وطن مالوفش نيست. انساني که گرفتار وضعيت زمين شده است. او مي کوشد تا با قصر ارتباط برقرار کند تا وضعيت خويش را تثبيت کند. به نظر مي رسد قصر جز ماورا يعني کس يا کساني که سرنوشت اين ده و آدم هايش را رقم مي زند ، نباشند. از اين رو غربيه سعي مي کند تا به عنوان پيامبر ارتباطي پديد آورد و به تثبيت وضعيت دهکده کمک کند. در داستان کافکا اين امکان فراهم نيست. در تفسير و ترسيم مسيحي مساله به گونه اي است که کافکا نمي تواند ارتباط درست و سالمي ميان انسان و خدا و در نتيجه ميان وضعيت کنوني بشر با خالق برقرار کند. از اين رو کافکا خود هم چون غريبه داستانش سرخورده مي شود و به پوچي مي رسد.

ما انسان ها هرچند اکنون در يک هبوط سخت و جانکاه در سرزميني سرد و يخبندان در يک جاي پرت و دور افتاده به نام زمين به سر مي بريم ولي اين امکان فراهم است که با قصر الهي که سرنوشت ما را رقم مي زند ارتباط بر قرار کنيم و وضعيت خود را تثبيت کنيم. قرآن پس از داستان هبوط آدم مي گويد که براي او اين امکان فراهم است که در راستاي هدايت الهي وضعيت خود را تثبيت کند و از اين که موجودي باشد که معلق در ميان آسمان و زمين است و هر آن ممکن است ربوده و به ناکجا آباد برده شود ، مي تواند با او که سرشار از عشق و محبت است ارتباط دوستانه برقرار کند و به سرزمين مالوف خود بازگردد. اين قصر خدايي به روي همگان باز است و آن پيامبر غريبه کافکا ، پيامبري آشناست و از جنس همين مردمان است و اين که تنها به فکر خود نيست بلکه براي رهايي همگان تلاش مي کند...

اين داستان هبوط داستان شگفتي است و ما دوباره به سراغش مي رويم تا اقلا وضعيت کنوني واينده خود را به درستي ترسيم کينم . راهي سخت و دشوار است ولي بايد پاسخي گرفت هرچند اين پاسخ شبيه آن چه کافکا يافت، باشد . به هرحال تلاش خود را مي کنيم . البته وضعيت ما از کافکا کمي بهتر است چون تفسير زندگي ما تفسير دروغين عبري و مسيحي نيست و اسلام تفسير زيبايي داده است که اين همان اختلاف روش شناختي و هستي شناسي و در نتيجه اختلاف در جهان بيني خواهد بود....

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤ - خلیل منصوری