پرستو parastoo

 

سفری در مه تا سماموس جواهرده رامسر

عصر گاه بود
كمي مانده به بدرود خورشيد كه در طول راه يا پشت شگفت شاخه هاي درختان جنگل پنهان بود يا ابر هاي مات

پيچ وتاب شاخه ها و نفس حبس شده ي خورشيد در ميان ابر ها دو سه ساعتي از آن پايين ( كه با جيپ مي آمديم بالا )جانمان ستانده بود و اكنون نوبت مه بود

نرسيده به ده رفتيم تا اطرافش را بگرديم

تپه هاي پوشيده از گل هاي سپيد و ياسي رنگ رخشان در پس مه رونده مي رفتند و مي آمدند
گل هاي زرد از پشت حصار هاي خار دار طلوع مي كردند
كندو هاي عسل بر تپه ها
اسب سپيدي ناگهان پيدا مي شد غريبگي مان را شيهه مي كشيد و در مه محو مي شد
شبنم بر موهايمان نشسته بود و تماشاي شيب هاي پر گل آرميده در مه جاني و پايي نمي گذاشت تا كه برگرديم
به تاريكي تاريك هنوز مانده بود و برگشت به اقامتگاهمان در ده بهانه ي مسخره اي بود براي پنهان داشتن اينكه گلوگاهمان ديگر تاب فشار آن دست هاي ترد و وحشي را نداشت
هيچ كس به روي ديگري نياورد و همه بر گشتيم
برگشتي در كار نبود
كه خود ده هم به اندازه ي اطرافش زيبا بود





چقدر خوب است كه آدم هيچ كاري جز گرداندن جوجه روي آتش نداند

مهتاب كامل بود
مه رفته بود و عقرب با ستاره ي سرخش پيدا بود
آتش در تن ذغال ها مي دويد و به روزي فكر مي كردم كه شكاريده ي خويش را ير آنشي كه چوبش را خود ذغال كرده ام كباب كنم


حتي كوهنورد ها هم نمي دانند كه گوشت تاره را بايد نيمه خام خورد
ناچارم كردند همه را تا پاي سوختن پيش ببرم

نكوترين خوراك ها را آن شب خورديم
خوشمزه ترين ماست چكيده
گوارا ترين شير
نكوترين گوشت و پنير و كره
خوراك هايي كه دست كم از بوي نيمي شان در شهر حالم به هم مي خورد
چه تفاله هايي به خوردمان مي دهند ميان اين آجر ها و خبر نداريم

هاااااااااااه چه شبي
سياه
تنك
ماه كامل و رخشان
آسمان گاه شفاف و گاه مه آلوده
اگر بيخوابي هاي شب هاي پيش و صعود 14 ساعته ي فردا نبود تن به خواب نمي دادم
هنوز خروس هاشان نخوانده بودند كه بر خواستيم
صبحانه خورديم
و گرگ وميش مه آلود جواهر دشت را به سوي قله ي سماموس ترك كرديم

 

http://samaamus.busythumbs.com/users/m/mountain/samaamus/images/medium/beformountaintopinthecloudes.jpg


آفتاب كه از پشت خطوط فريباي شيب ها در ميان غبار برخواست ، آرام آرام اسب ها هم پيدايشان شد .
نمي دانم در آن ارتفاع صاحبي داشتند يا كه وحشي بودند

از ميان ديواره ها كه مي گذشتيم پژواك صدايمان مي پيچيد و محرك قوي تري مي شد براي بلند تر آواز خواندن
آن بالا پس از مه ، منظره اي بود كه تا كنون روي زمين نو اينهمه نزديك نديده بودمش
دشتي پر از ابر به زير پا كه انتهايش به دريا مي رسيد
اسب ها از اطرافمان مي گريختند
گل ها زير آفتاب مي درخشيدند
گه گاه ابر كوچكي تند ، چون دود از فاصله ي نزديكي از بالاي سرمان مي گذشت
و ما مانده بوديم كه كدام سو را بنگريم

 

http://samaamus.busythumbs.com/users/m/mountain/samaamus/images/medium/beformountaintoponthetopofcloudes.jpg

 
ظهر بود كه به قله رسيديم

چه مزه اي داشت دراز كشيدن آن بالا و سبز هاي كبود اطراف كه ابرها تا خرخره شان بالا آمده بود را تماشا كردن
بر كه مي گشتيم عده اي را ديديم كه بره اي را براي قرباني كردن به قله ميبردند
درراه مسير هاي همواري هم بود كه نياز به كوهنوردي نداشت و احتمالا آنها هم از همان مسير آمده بودند
آن بالا امام زاده اي بود كه بالاسرش يك سقف كوتاه 1 متري بود
آنقدر آن بالا منظره هاي زيبا بود كه حال نداشتم سركي بكشم و ببينم تويش چه خبر است
كمي پايين تر چشمه اي بود كه به فاصله ي چند ده متري خاك اطرافش نم كشيده بود و پر بود از علف ها و گل هاي زيبا كه سايباني شده بود بر خود چشمه
آنقدر خنك بود آبش و آنقدر داغ بود آفتاب كه وقتي به صورت مي پاشيديمش نفسم مي گرفت و سرم تير مي كشيد

پس از آن دشتي پر از گل هاي خاردار و دوباره يك چشمه ي ديگر و بعد هم راه پاكوب باريكي در كوه
حالا ديگر ابر ها زير پايمان نبودند
ما در ميانشان بوديم
كمي سرعت گرفتم و از گروه جلو تر افتادم
گم بودند در مه و ديگر حتي صداي آوازشان هم نمي آمد
من بودم ، كوه و مه كه دانه هاي ريزش بر پوست صورت و موهايم مي نشست
صداي چوپان و گله اش در دره ي زير پايم مي پيچيد و چيزي جز گل هاي لب دره و چند قدم جلو تر پيدا نبود
كنار يك دوراهي ديواره ي سنگي صافي بود كه به دره ختم مي شد. مي شد حدس زد زير سنگ خاليست . نشستن لبه چنان سنگي حس عجيبي داشت
زير پايم دره رنگارنگ زيبايي بود كه اگر مه رخصت مي داد دمي نمايان مي شد . گه گاه باد مي آمد و دانه هاي مه تند تر بر صورتم پاشيده مي شد
صداي گروه مي آمد :


مثل بارون اگه نباري ...

يك سراشيبي تند را پايين آمديم و بعد هم گاو ها كه نشانه ي نزديكي به ده بودند
گل هاي زيبايي كه نامشان يادم نيست با برگ هاي سپيد - خاكستري و گلبرگ هاي خوشه اي ياسي رنگ
اگر ميانشان گل هاي خاردار ندويده بودند ، صد باره همه غلتيده بوديم در شيب ها
دست كه مي كشيدم و صورت مي ساييدم بر شبنمشان چند باري تيغشان دستم خليد
كاش عميق تر خراشيده بود كه سرخي رونده ي خون تنها رنگي بود كه انگار كم بود

فردا صبح از جنگل پايين مي رفتيم


انگار دوباره 4 صبح از خواب برخواستن با آن همه نيمرو ، ماست و ماكاروني اي كه شب پيش به عنوان غذا و پيش غذا خورده بوديم براي برخي خيلي سخت بود . چون تا كوله ها جمع شود . صبحانه بخوريم و راه بيافتيم ساعت 7 صبح شده بود .
مه هنوز هم بود و منظره ي تپه هاي پر گل را خواستني تر مي كرد
از كنار كندو ها گذشتيم
شيب مسير نسبتا كم بود


و چيزي نگذشت كه باز آواز خواندنمان گرفت
آنقدر ديروز خوانده بوديم كه حتي شعر هاي دوران كودكي هم تكراري شده بود
و كار به " خميني اي امام " و " ممد نبودي " هم كشيد

كمي پايين تر شيب تند مي شد
كنار سنگ هاي جيوه اي رخشان ، كه مثل سنگ هاي رسوبي لايه لايه بودند . و در دست خرد مي شدند
لايه هايي كه هوا نخورده بودند درخشان تر بود .
چند دقيقه اي ميان دستانم گرفتمشان ، اما هرچه كردم نتوانستم خودم را متقاعد كنم كه آنها را به شهر ببرم .
بار پيش سنگي از برنامه ي ساكا براي خود رهاورد آوردم ، زيبا بود و باشكوه . اما دست آخر ناچار شدم زردكوه همراه خودم ببرمش و ميان كوه رهايش كنم .


از منطقه بسيار خوشبويي !! گذشتيم و من نفهميدم چرا چگالي كود حيواني ( از نوع گاو ) آن همه آنجا بالا بود .
اخم ها توي هم رفته بود


دست افشاني پرتو هاي آفتاب از ميان شاخه هاي درختي ميان راه ، گره ابرو ها گشود . حيف كه تا دوربين آماده شود آن تقارن از دست رفته بود.
شب پيش باران بايده بود و همه جا گل بود .
گرچه ظاهرا همه حواسشان به كمتر گلي شدن بود اما ميوه هاي بسيار كوچك و سرخي كه بچه ها به آن ها توت فرنگي جنگلي مي گفتند از چشم و دهان كسي دور نماند .
و پس از آن هم آلو هاي جنگلي سبز و ترش. تندي شيب كسي را از چيدنشان باز نداشت.
انگار ميوه ي همه برگ هاي خوش طعمي بود كه تا به آان روز جويده بودم .
قدري جلوتر جنگل آغاز مي شد . درخت هاي تنومند ، خشن پوست و بلند .
دستم را كه دورشان حلقه مي كردم حتي نيمي از محيطشان را هم در بر نمي گرفت .

هر كس چوبي برداشت .
قدري جلوتر دشتي شگفت ، محصور ميان ديوار درختان با گل هايش مي خنديد
چوب ها رها شد و همه به ميان دشت دويدند .
از شوق نمي شد حتي فرياد ز
د .
گرچه تازه استراحت كرده بوديم اما همان جا نشستيم
كسي دلش نمي آمد آن منظره ي زيبا را به بهاي زودتر رسيدن رها كند .

 http://samaamus.busythumbs.com/users/m/mountain/samaamus/images/medium/jungleandmountain.jpg


آرام آرام به ميان انبوهه ي جنگل در آمديم
آنقدر آواز مي خوانديم كه كمتر صداي پرندگان جنگل را مي شد شنيد .
در گروه هم كه بايد قيد شنيدن صداي سكوت را زد !

http://samaamus.busythumbs.com/users/m/mountain/samaamus/images/medium/jungle4.jpg
در امتداد كمره ي كوه ها حركت مي كرديم و راه ها باريك بود .
باد پاييز درخت بزرگي را از ريشه كنده بود. و تنه اش را روي شانه ي درخت ديگري انداخته بود
مساحت ريشه درخت به 9 متر مي رسيد .
كلبه كوچكي كه سقفش ريخته بود در ميان حصار گياهان خزنده به دام افتاده بود .

صداي زوزه هامان به هوا بود .


شش هفت ساعتي بود كه راه ميرفتيم . هوا شرجي بود و كلافه مي كرد .
ديدن دور نماي روستا از ميان درختان شكمو ها را ياد ناهار انداخت و ساعت كه كم از 1 بعد از ظهر گذشته بود .

نزديكي هاي روستا چند بوته ي تمشك بود اما همه تمشكها خشك و بي طعم بود .
خستگي گروه را تكه تكه كرده بود و با فرياد مسير را به گروه پشت سر خبر مي داديم .

مزرعه ها و باغ ها آن سوي سيم هاي خاردار بود . گاو هاي آن سو يكباره وحشت كردند و با هم شروع به دويدن كردند . گاوي هم كه اين طرف بود همراهشان ، از اين سو مي دويد .


گرسنه بوديم و خسته . اما ديدن خواهر زاده ي كوچك و زيباي آقاي مهرزاد، كنار مسير ، همه را سر ذوق آورد .
انگار او هم تكه اي از اين طبيعت شگفت بود .
ناهار را در خانه ي آنها خورديم . عجيب بود برايم اين همه خوش رويي و مهمان نوازي دربرابر مهمان هاي خاكي و گلي اي كه نمي شناختندشان .
پس از ناهار براي آخرين بار در اين سفر استخوانهايمان را در جيپ خرد كرديم .
اتوبوس منتظر كفش هاي گلي ما بود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط r0cana  |  !

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦ - خلیل منصوری