پرستو parastoo

 

عشق ، دولت پاينده

 

 

  بي خود نبود كه سهراب از مردمش مي خواست كه چشم هايشان را بشويند. اين شستن چشم چند فايده دارد. يكي اين است آدمي را بيدار مي كند. ديگر آن كه گرد و خاك را از چشم مي زدايد. سوم آن كه قدر آب را مي فهمد و اين اندازه در آلوده كردنش و خراب كردن محيط زيست زندگي اش بي مبالات نمي شود. وقتي چشم خواب آلوده باشد و يا گرد و خاك درش جمع شود آدمي همه چيز را خاكستري مي بيند.

بهار كه مي آيد مردم ما عادت كرده اند بروند خانه را تكان بدهند و اين قدر تكانش مي دهند كه هر چه گرد و خاك در محيط خانه است مي رود تو چشمهايشان و اين گونه است كه دنيا را يك جور ديگري مي بينند. براي اين كه اين خاك كه يك سال آزگار توي اين خانه جمع شده بود و همه چيز را تيره و تار كرده بود و حالا با تكان دادنش رفته توي چشم بايد آن را شست . اين ديگر قابل تكان دادن نيست. آخر همه چير را كه نمي تواند تكاند. بعضي چيزها را بايد شست و معلوم است كه شستن جز به آب نيست.

هر سال بهار براي ما كه بچه بوديم يك مساله خوشايند بود غير از دستجاتي كه گاه گاه براي آمدن باران در تابستان ها و يا اوايل پاييز براي آفتابي شدن مي گرفتيم و با ترانه (كترا گوشه هوا بنه. امروز بنه فردا بنه.) و خواهان آفتاب مي شديم و از مردم پولي و خوراكي مي گرفتيم؛ دومين چيزي كه براي ما در طول سال زيبا بود همين عيد نوروز بود. مي رفتيم و با بچه هاي محله خانه به خانه در مي زديم . البته در كه نبود و اگر بود همه جا باز بود و هيچ در خانه اي به روي هيچ كسي بسته نبود. گويا به خانه خدا رفته بوديم . نه حاجبي و نه مانعي و نه مزاحمي . صاحب خانه كه ما را مي ديد پس از سلام و چاق سلامتي پولي و تخم مرغ و تخم  اردكي مي داد و اگر يك رابطه خانوادگي يا دوستي بود كه تخم غاز هم نصيب ما مي شد. اين گونه بود كه همه جا مي گشتيم و از اوضاع و احوال همه خانه ها و سلامتي و مرض افراد آن با خبر مي شديم .

آن چه موج مي زد دنيايي از صفا و صميمت بود و دوستي و عشق. البته شايد پشت پرده خبرهاي ديگري بود ولي از ديد ما همه چيز اين گونه بود. چشم هاي ما جز محبت و دوستي نمي ديد و گوش هاي ما جز سلامتي و صد سال به اين روزها نمي شنيد.

اگر نوروز جز همين رفت و آمد خانوادگي را نداشت باز مي ارزيد. مگر انسانيت جز به اين رفت و آمد و عشق و دوستي است. اگر اين ها نباشد چه فرقي ميان گاو و آدميزاد است؟

 آن سال ها در اين روزهاي بهاري ( كه فصل باران است) همه مردم ما چتر ها را مي بستند و زير باران عشق و محبت مي رفتند تا با چشم هاي شسته به آب صفا و مهرباني همه كدورت ها و بدي ها را كنار بگذارند. مگر همه اشتباهات و گناهان را ديگران مرتكب مي شوند؟ نه جان بردار! تو هم مثل آن ديگري هستي . اين طور نيست كه تو فرشته اي و ديگر ديو . اين جور سياه و سپيد دين خود و ديگري است كه تو را از خودت هم بيگانه كرده است. پس بايد طوري ديگر ديد. مي خواهم بگويم هميشه مرغ همسايه را نبايد يك طور ديگر ديد. چرا يك بار خود مان سعي نمي كنيم طور ديگري باشيم  و طوري ديگر ببينم همان طور كه دوست داريم ديگران در باره ما بكنند. بد نيست يك بار هم شده آن چه را براي خودت نمي پسندي براي ديگران هم نپسندي. پس عشق ورزي كن تا معشوق شوي . هميشه كه نمي شود تو معشوق باشي يك بار هم شده عشق را نشان بده و عاشق ديگري شو! 

همين دولت عشق و محبت است كه پاينده است.اگر مي خواهي ايام به كام باشد بايد براي ديگر نيز چنين بخواهي .و به قول معروف اين جمله در كام ما باشد كه : هميشه ايام به كام و خير باد و صد سال به اين سال هاي اين چنيني.

 چتر ها را بايد بست. زير باران بايد رفت. چشم ها را بايد شست . جوري ديگر بايد ديد.

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤ - خلیل منصوری