رخ خورشید

دست در دامن تو چون که زند بوسه ی من

می نشیند به رخت، سرخی خورشید یمن

چون که بر دار نهنم این سر و دست و بدنم

می رسد آه و فغان از لب مجنون به یمن

چون که بویم بر آن جامه و آن دامن پاک

می شود غرق گنه سبزه بر آن کوه و چمن

دست بر دامن تو می نهدم وان گل ناز

که به طنازی به خواب آمد و گفتش به سمن

عشق بلبل به غزل گفتن و قمری به تران

نم عشقی است که بارد به گلستانی چو من

آه که امروز مرا ترس گنه برده به خواب

ورنه هر شب به سرت بود جنون وار به دمن

گرت آن نام بهشت شد به جهان از پس مرگ

می رود امشب و هر شب به بهشتش که سمن

گسیوی شب بر آن ماه بشد هم چو خسوف

آسمان غرقه گنه شد از این  بوس  و کمن

ماه بر آشفت و شتابان به پس ابری نهان

تا نگویند رخ خورشید به دام است به یمن

درد باشد که فراقش چو مرا برده به خواب

ورنه در کوی دلم هست همو زنده به من

مهرخ بدر تو آن گه چو پس جامه ی خواب

می کشاند به بالین توات، وین دلِ دیوانه من

آه که وقت سحر آمد، بشدش این شب و روز

جایی هم نیست، به تیمار رود این دل من

می روم سوی خدا تا دهدم مزد و جزا

مست و مستم چو دیوانه توست این دل من

22 شهریور 1394

/ 2 نظر / 26 بازدید
پرستو

سلام اقا خلیل سایت فولدر 98 با ارائه ی خدمات آپلود عکس و قالب وبلاگ امادگی خدمات رسانی به شما را دارد ممنون میشم سر بزنی و از خدمات استفاده کنی folder98.ir

پویان

درود دوست گرامی! شعر زیبایی بود و لذت بردم. بسیار خوشحال خواهم شد اگر سری به وبلاگ نوپای من بزنید و اگر مایل به تبادل لینک بودید. در آنجا برایم پیغامی بگذاید.