گشت و گذاری در نارین شهر

آسمان نارین

وقتی در خنکای شب های «نارین» گام بر می داری، آسمان پر ستاره اش، کویر تفتیده را از یادت می برد و سوزش گرمای روزش را به سایه خیال می کشاند. نارین، شهری در گذرگاه تاریخ چنان با آسمان اخت دیرین دارد که حتی آتشکده های خاموش آن رو به مهر سپرده و در پس کوچه هایش آیین آسمان است که حاکم بی چون و چراست. دل های مردم چنان کویر و آسمان گسترده است که خاک نمی توان به همه جلوه های فریبنده اش آنان را به بند کشد و از پرواز در آسمان پاک مهر باز دارد. دست های نارین شهری ها هماره آسمانی است و باران کرامت آنان دمی نیست که بر مهمانان نبارد و سرور و شادی را در دل و چهره نپروراند.

دروازه های آسمان با ورود به دروازه های تاریخی «نارین دژ» گشوده می شود. اگر کبوتر حرم حریم خلوت دوست هستی می توانی از پله های تاریخ بالا روی و از مسیر شش هزارساله نارین تا کهشکان راه شیری که به سمت مکه می رود بر برق براقی بپیمایی و در اعراف آن بر بلندای تاریخ بیایستی و از آن جا کرامت مردمانی را نظاره گر باشی.

نارین شهر با مرکزیت نارین دژ با دیوارهای ستبر برآمده از هر سوی تاریخ ، یک نماد خشتی از تمدنی است که دست های بی منت مردمان کویر برای همیشه تاریخ به یادگار گذاشته است. مردمانی که بی منت همه سرمایه هایشان را در طبق اخلاص و اخلاق می گذارند و تو را به گرمی در آغوش مهر و محبت خویش می پذیرند و خستگی سفر کویر خشک و سوزان از تنت می زدایند و از قنات های پرآبشان در کاروانسرای مهر جایت می دهند تا شبی را در زیر ستارگان به آرامی و آرامش بخوابی و جانمازت را در گستره آسمانی بی پایان و پرستاره بگسترانی.

«نارین شهر» را شاید کم تر کسی به این نام بشناسد و بیش تر مردمان امروز آن را به نام «میبد» می شناسند که از هیجده کوی و برزن تاریخی بر آمده است. شاید نام تاریخی نارین با انارهای سرخش در عرصه ترکتازی موبدان گم شده باشد و موبدان زرتشتی نارین را به نام خود ضرب زده و میبد را از میان نارینه های نار و انارش بر آورده باشند، اما بی گمان هنوز این آسمان با مهرش، چهره های سفید گون این مردمان را به روز چنان چون انار نار، نارین می کند که تلاش موبدان میبد هم نمی تواند یاد نارین شهر را از یادها بزداید، چرا که هنوز این نارین شهر و نارین دژ است که با دیوارهای بلند خشتی و کنگره های بلند و استوارش از هر  جای شهر که باشی جلوه می کند و نام خود را در دل ها و بر زبان ها جاری می سازد.

وقتی از میان دیوارها و راه پله های خشتی این بنا عظیم که شاید هماوردی برای «ارگ بم» است، بالای می روی و بر اعراف آن می ایستی و بر شهر نظاره می کنی، عظمت دست های پینه بسته مردمانی را درک می کنی که در طول تاریخ تمدنی بزرگ ساختند.

شگفت انگیز تر آن که اینان در دل کویر به چنان مهارت و توانی، آب را از فرسنگ ها به «چاره قناتی» به سطح کشانده اند تا مفهوم آبادانی معنایی دیگر بیابد و هر گردشگری را به شگفت آورد. در میان کویر مردمانی بیش از ده ها کیلومتر را چنان سبز و آبادان کرده اند و شهرهای پیوسته پدید آورده اند که تنها در شمال ایران می توان این تصویر را یافت که به آفرینش خالق یکتاست؛ اما خداوند خلافت خویش را ارزانی مردمانی کرده است که به حق سزاوار این مقام و نام هستند. اینان در مقام خلافت در مظهر خالق و خلق در آمدند و به حکم استعمار و آبادانی زمین در مقام پروردگاری ، چنان سرزمینی را پرداختند که تنها در مقام قیاس می توان به سرزمین «سبا» در یمن همانندش کرد. آنان سفرهایشان را کوتاه کردند و در میان درختان بلند و سایه های آن رنج های سخت را به آسانی بدل نموده اند.

آسمانی دلان نارین با رنگ و رخسار سرخ و سپیدشان ، چنان آسمانی هستند که در هر کوی و برزن این مناره های مساجد است که دست ها به آسمان بلند کرده تا هرگز گرد و خاک زمین آنان را به خود نگیرد و دلبسته دنیا نکند. این گونه است که سخاوتمندان هم چون قنات می آیند و هر چه دارند بی هیچ منتی بر تن و جان شما می ریزند و هرگز با آن همه ثروت قارونی خودشان، قارونی فکر و عمل نمی کنند. می گویند هر چه دارند از خداست و هر چه می آید از خداست.

 در نارین شهر و میبد سنت با تجدد چنان آمیخته است که گویی نوگرایی در ذات مردمان کهن است و نوشدن را همان بقا می دانند، اما هرگز گرفتار نوین های دروغین نمی شوند و تغییرات بر ایشان سوار نمی شود بلکه ایشان هستند که بر گرده تغییرات سوار می شوند و با حفظ کرامت های انسانی و شرافت های الهی، خاک را اسیر آسمان می کنند. بیش از 450 مسجد و صدها حسینیه و تکایا گواه روشن این معناست که هنوز ثروت نتوانسته است بزرگ ترین سازه های شهرشان را بانک و جلوه های آن نماید. در هر شهری دیگر آن چه برتر از مساجد و بهتر از خانه دل های آسمان نمایان است، سازه های دنیاگرایی و مادی گرایی است که در قالب بانک ها برافراشته شده اند، اما در این شهر هنوز زمین به آسمان پیوند خورده و خود را وام دار آسمان می داند. ازاین روست که در برترین و اعرافی ترین نقطه شهر، مصلی بزرگ برافراشته شده تا انسان فتاده در خاک و سرگرم با خاک بتواند هر دمی که سر بر می آورد، نماد آسمان را بنگرد و هرگز هدف و مقصد و مقصودش را گم و فراموش نکند.

مردمان این شهر هرگز پای بند خاک و گل نشده اند و با آن که از گل و خاک بر آمده اند ولی دل هایشان آسمانی است و اگر پای بند خاک و زمین به فرمان پروردگارشان نبود همیشه بر آسمان پرستاره پرواز می کردند و دمی بر خاک فرود نمی آمدند. این کبوتران آسمان آزاد و آزاده اند و تاریخ گواه روشنی است که جسارت و شجاعت ایشان از آسمان به ارث به ایشان رسیده و شمار بسیار شهیدان که خیابان های شهر را آذین بسته ، نشان دیگری از این حقیقت روشن است.

 شاید در شهرهای دیگر ایران، لاله های آسمانی و کبوتران خدایی از شهرها و خیابانهایش پر کشیده و رخت بسته باشند، اما مردمان آسمانی نارین شهر هرگز سرخی خون شهیدان خود را فراموش نکرده اند که آسمان و خاک ایشان را به آسایش و آرامشی الهی با قطرات سرخ خون دل هایشان پیوند زده اند.

 روزگاری خوانین خواستند تا خدایی کنند و مردمان شهر را از پوشیدن جامه هایی باز می داشتند که همانندی را بنمایاند. در آن روزگار مرد فاضلی از «اعراف» آسمان به زمین نارین آمد و در«شورک» جامه کوتاه مردان را بلند داشت و «حبیب» های خدا را «خان» ساخت تا ابهت کاذب فرعون، هامان و قارون را در هم شکند. آب شور «شورک» را به شهد شهیدان شیرین ساخت و «شهیدیه» و «اردکان » را به اردک های تالاب نشین و خوش نشینش، پر و بال پرواز داد تا از تالاب بر آیند و به آب ناب زنند و در آسمان دل پر کشند.

«حاج شیخ» را همه به عنوان رهبر کارگران می شناختند و کشاورزان در برابر خوانین به او دل گرم بودند. بت شکنی «ابراهیم» را همه به خاطر دارند. او همه بتان خرد را درهم شکست و خدا را در آسمان یزد بلند داشت. البته او نخست «بت بزرگ» را برای تحقیر نگه داشت. این تا زمانی بود که یاران به هم آیند و «روح الله اسلام» در کنار «روح الله اردکان» و شیخ صدیق «صدوق» یزد و دیگران او را از اریکه ستم پایین کشند.

 

شهر مساجد و حسینیه ها

میبد شهر مساجد است. در این شهر بیش از 450 مسجد و 130 حسینیه و تکایا قرار دارد که نشان دهنده بافت مذهبی شهر است. مساجد به مردمانش هم از نظر مادی و هم از نظر معنوی معمور و آبادان است. مساجد جامع آن بسیار است و مسجد جامع مرکزی که قدیمی ترین مسجد است در هر دوره تاریخی بخشی به آن اضافه شده است.

 مساجد شهر از پیش از ظهر تا پاسی از شب باز است و برخلاف شهرها دیگر بسته نیست. نماز مغرب و عشا را در مسجد جامعه قدیمی شهر به جا آوردیم. پس از نماز که بدون حاشیه و طول و تفصیل همراه بود دعای کمیل با همان آهنگ شتاب نماز خوانده شد. از نمازگزاران پس از نماز با چای پذیرایی می شود و گویا یک سنت در این مسجد است.

 مسجد جامع مسجدی است که هر از گاهی در آن نماز جمعه برگزار می شود تا در همه شهر این سنت هم چنان برقرار باشد و این گونه نیست که با ساخت مسجدی نو مساجد کهن از آبادگران نمازگزارش خالی شود.

در مسجد جامع، سنگ قبر دختر سلطان رشیدالدین میبدی نصب شده بود که البته یک بار به سرقت رفت و دوباره باز آمد. البته دختر صاحب کتاب کشف الاسرار و عده الابرار در این جا نبود بلکه در جایی دیگر بود که در دوران طاغوت مقبره اش به داعی توسعه خیابان خراب شد.[1]

نخل عزا

پیش از این نخل عزا را جز در تلویزیون ندیده بودم. امروز این توفیق دست داد تا از نزدیک از نخل را ببنیم. نخل همانند کجاوه ای بود که بر چارپایه ایستاده بود. دو سمتش همانند نخل بود. نمادی از کربلا و عاشورا که یاد امام حسین(ع)  و مصیبت های ایشان را زنده نگه می دارد. در کنار حسینیه شورک نخلی را مشاهده کردم که مرحوم حاج شیخ محمد ابراهیم اعرافی شفا یافتن یکی از خویشانش را در خردسالی دیده بود و این که مردم پس از شفا در زیر همان نخل در روز عاشورایی ریختند و خود را به شفایافته تبرک کردند.

البته در استان یزد نخل های چندی است که برخی از آن ها مشهور هستند. در محلات میبد در هنگام عبور چند نخل را دیدم که در زیر آفتاب سوزان قرار داشت. حمل این نخل ها واقعا نیازمند چندین پهلوان است. از چوب های خوبی ساخته شده و عظمت و سنگینی زیادی دارد. حمل آنان مانند حمل علم های قمی ها نیازمند هماهنگی و مدیریت بسیاری است. البته علم های قمی ها یک خطری دارد و آن وقتی است که برخی می خواهند در میدانگاهی آن را بچرخانند که می تواند برای اطرافیان خطرناک باشد؛ زیرا نمادهای چهارده معصوم از فلز است که به طور طبیعی برنده و خطرساز هستند.

خانه تاریخی سالار

پشت این مسجد جامع یک کوچه تاریخی با خانه های تاریخی از جمله خانه سالار قرار داشت. در ابتدای کوچه کاهگلی شده یک عطارخانه بود که اکنون فقط به عنوان یک نماد تاریخی باقی مانده است. کوچه سنگفرش شده است. در زیر نور ستارگان کویر در پیچاپیچ آن پیش رفتیم تا به خانه سالار در انتهای کوچه رسیدیم. ولی بخت یار نبود و خانه بسته بود.

در میبد خانه های تاریخی بسیاری است. هنوز شهر آپارتمانی ندارد و سازه های بسیار بلند که این تاریخ را از یاد ببرد و یا هنوز بیل های میکانیکی به این سمت شهر نیامده اند تا هر چه از گذشته و سنت مانده بردارد و ببرد.

بافت عمومی شهر هنوز نمایی از گذشته و خانه های اصیل و سنت ها را با خود دارد. خانه و ساباط و دیوارهای بلند خشتی و کاهگلی شده همه جا به چشم می آید. در سایه بلند دیوار می توان از سوزش آفتاب در امان ماند و پیچ کوی و برزن و تنگی آن اجازه ترکتازی را از مهاجمان می گیرد. هنوز  به جای کولرها، بادگیرها این جا نفس می کشند.

بادگیرها هنوز نفس می کشند

این که گفته شده بادگیرها هنوز در شهر نفس می کشند شاید همان آخرین نفس هایشان باشد. به خانه پدری حاج شیخ در شورک شهیدیه رفتیم. خانه ای که بازسازی شده و نفس کهنگی اش گرفته شده تا سنت را هم چنان زنده نگه دارد. خانه دو بادگیر داشت که یکی در اندرونی بود. وقتی در را باز کردیم باد وزید و دو لنگه در را به هم کوفت. زیر بادگیر رفتیم ولی باد در دالان و اتاق ها بهتر می پیچید تا در زیر بادگیر.

سبک و سیاق خانه به گونه ای بود که دور تا دور آن اتاق و در میانه هم درخت نخلی در گودی حوضی نشسته بود که گویا پیش از این آبی از قنات می خورد. عمق حوض بیش از دو متر می نمود و نخل از ته آن بر آمده و گل داده بود.

آن سمت دیگر یک بادگیری بود که بزرگ و پر نفس ، خنکا را از همه آسمان بر می گرفت و به زمین و زمینیان هدیه می کرد. دوستان جمع شدیم و از خنکای آن در زوال ظهر بهره بردیم. زیر بادگیر سکویی بود که می توانست یک خانواده پر جمعیت را جا دهد و در عصر و شب هنگام آنان را مهمان هواهای خنک و جانفزایش کند.

البته در جایی که ما اسکان یافته بودیم خبری از بادگیر نبود و با آن که شب های کویر خنک است و عکس نقیض عمل می کند و سوزش روزش را به سرمای شبش می دهد، با این همه بادگیرها در اوج گرمای نفس گیر تابستان باید خودنمایی کند. بادگیرها حسن بسیار دارند که یکی از مهم ترین آن ها بی هزینگی آن است در حالی که کولرهای امروزی هزینه های سنگینی را بر خانوارها تحمیل می کند و گرمای شهر را نیز دو چندان می نماید؛ زیرا حرارتی که از کولرگازی ها بر می خیزد خودش عامل در افزایش گرمای عمومی شهرهاست.

قنات و قناعت

از جلوه های زیبای کویر قنات های آن است. هر چند که در خود قم و تهران دیگر اثری از قنات نیست ولی در بخش های دیگر کویر به ویژه در زواره، اردستان، نایین ، میبد و یزد می توان قنات های بسیاری را دید. در همین مسیر تهران تا یزد در کنار جاده ها نشانه های قنات را می توان یافت که آب را در دل کویر به نهانی به درون خانه های مردمانی می برد که آفتاب سوزان همه آب ها را از دل بر می کند. اگر هنر قنات نبود بیش از آن که آب به مقصد برسد همه تبخیر می شد و ده ها آلودگی و مشکل دیگر پدید می آورد. اما این قنات ها آب را هم محافظت کرده و با خنکی و تر و تازگی به نوش نوشندگان می رساند.

برای نخستین بار از خروجی آب در قناعت میبد در کنار کاروانسروای تاریخی اش دیداری کردم. آب به حجم 40 تا 50 قطری از آن بیرون می آمد و سپس از آن جا به محلات پایین دست می رفت تا تشنگانی از گیاه و جانور و آدمی را سیراب کند و زندگی و آبادانی را به آن ببخشد.

کویر به آدمی قناعت را می آموزد و قنات نماد تمامی از مفهوم قناعت است؛ زیرا مردمان کویر دانستند که آب حیات و زندگی بخش را می بایست چگونه و به چه نرمی و لطائف حیلی به خانه آورند تا هیچ قطره ای از دست نرود. اعداد و ارقامی که برای بیان میزان و مقدار و حجم آب گفته اند نشان می دهد که چرا این اندازه آب اهمیت دارد و چرا باید برای هر قطره و حجم آن تلاش کرد و بها و ارزش گذاشت. واژگانی که مفهوم ارزش مایه حیات را به خوبی القا می کند و زندگی را معنا و مفهومی دیگر می دهد.

رشیدالدین میبدی

از رشیدالدین میبدی صاحب کتاب کشف الاسر و عده الابرار در میبد جز نام خیابان اثری نیست، زیرا قبرش را به عنوان توسعه خیابان در حکومت طاغوت خراب کردند و سپس گور دخترش را نیز به همین عنوان برداشتند و سنگ قبرش را نیز به مسجد جامع منتقل کردند.

 ابوالفضل رشید الدین میبدی نویسنده و مفسر قرآن در نیمه اول قرن ششم است. البته برخی گمان برده اند که طاق برجا مانده بخشی از مقبره ایشان است که در محله سلطان رشید قرار دارد. ولی باید گفت آن چه در ابتدای خیابان رشیدالدین میبدی در میبد باقیمانده است شاید بخشی از بنای تاریخی بر سر مزار رشیدالدین بود نه قبرش است. یعنی آن محرابی که به نام «سلطون الرشید» معروف بود، از میان رفته است. این بنا همچون دیگر مزارها و بقعه ها در پشت حصار و خندق شهر واقع بود. در حدود سالهای 1356  باقیمانده این عمارت که به شکل محراب بود به کلی تخریب  و بدون هیچ گونه پژوهش باستان شناسی زمین آن جهت آسفالت خیابان مسطح گردید. در حقیقت مقبره ابوالفضل رشید الدین میبدی، هم اکنون در زیر آسفالت خیابان قرار دارد.

 

 

 

 

معمرین شهر می گویند: قبررشید الدین به صورت سردابه ای بود که چندین دفعه آب قنات شمس آباد این محوطه را فرا گرفته بود و در پیرامون آن قبرهای چند طبقه وجود داشت. البته سنگ قبر برادر و دختر رشید الدین ابوالفضل میبدی از همین مکان به دست آمده که اکنون سنگ قبر دختر در مسجد جامع نگه داری می شود.

خانه تاریخی حاج ملک

برای صرف ناهار به خانه تاریخی حاج ملک رفتیم که بازسازی شده بود. گویا میلیاردی صرف شده تا این جا به یک رستوان و سفرخانه سنتی تبدیل شود. محیط خانه مجلل و با شکوه بود و همانند خانه های اعیانی دوره قاجار بود. از دالان ها و راهروها تنگ و پیچ در پیچش گذشتم تا در حیاط خانه که سقفش را فعلا پوشیده بودند با حوضی در میانه و پر آب ، برای صرف ناهار جلوس کنیم.

گوشه ای نشستیم که به سبب تعدادمان جا کم آمد. مثل همیشه انتخاب غذا را به علیزاده سپردیم که خوب بوی غذا را می شناسد و هرگز در یک زمینه کم نمی آورد و کم نمی گزارد چون معتقد است که به شکم هرگز ظلم و ستمی روا نداشته است. پیشنهاد غذا متفاوت ولی پر چرب و چیله بود. غذای انتخابی برای من از سوی دوستان، ماهی شیر بود که برای اولین بار تناول می شد و الحق و الانصاف خوشمزه بود.

 

 

چند خارجی که در برج کبوتر فرمانداری میبد دیده بودیم ، برای صرف غذا آمدند و آن سوتر نشستند. به نظر دوستان، زنان خارجی بیش از مردانشان اهل سیر و سفر و سیاحت هستند. گفتم: البته زنان ایرانی ترجیح می دهند که کم تر سفر بروند و بیش تر به بازار. حتی اگر به سفری رفتند به جای آثار تاریخی و دیدن آن بهتر می دانند که سری به بازار بزنند که هم خرید است  وهم تماشا. افزون بر این که در بازار می توان فرهنگ ها متفاوت ملل و نحل را شناخت و به دست آورد. الحق و الانصاف در این باره از مردان صاحب ذوق تر و داناتر و فهیم ترند؛ زیرا اگر بازار شهری را دیدی مردم آن جا را هم شناختی و دیگر نیازی نیست خودت را زحمت بدهی و در گوشه و کنار شهر با هزار زحمت مردم شناسی و فرهنگ شناسی کنی. همه قماش آدم و فرهنگ را می توان در بازار یافت و از خصوصیات و فرهنگ و اخلاق متفاوت ایشان آگاه شد.

خانه حاج ملک به خوبی بازسازی و برای پذیرایی به ویژه از مهمانان گردشگر و خارجی آماده شده بود. البته از قرائن احوال به دست می آید که تنها خارجی و گردشگر سر سفره حاج ملک نمی نشینند، بلکه دیدیم که هنگام خروج ما، اعضای شورای شهر قدم رنجه کرده و به مهمانی حاج ملک می شتافتند.

سفال و کوزه

شهر میبد به شهر سرامیک و کاشی هم معروف است. فرح پهلوی در یک گوشه شهر به حکم وظیفه پاسداشت سنت های دیرین، چند مرکز سفال سازی راه انداخته بود که هنوز کار می کرد. البته وقتی رفته بودیم سفال گران دست از کار کشیده بودند. ده ها چیز سفالی و کوزه در گوشه و کنار این مجموعه عظیم در حال خاک خوری بودند که عادت دیرینشان است؛ چرا که گلی از خاک تغذیه می کند و اگر آب قنات نبود این اندازه به هم نمی چسبید و مانند هم نوعشان بر بال باد به این سو و آن می رفتند.

به سروده خیام : در کـارگـه کـوزه گـری بــودم دوش/ دیـدم دو هزار کـوزه گـویا و خـموش/ هــر یک به زبان حــال با مـن گفتند/ کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش.

البته گوزه گر و کوزه فروش بود، ولی زمانه چنان اوضاع اقتصادی را به هم ریخته که دیگر نمی توان سراغی از کوزه خر گرفت.

به سراغ یکی دیگر از سفال سازان معروف رفتیم که گویا پیش از این پاسدار حاج شیخ بود. به حکم عزت و کرامت و شرافت، دست در گل برد و کوزه های چند به هم ساخت که گاه پیکو بر لب می گذاشت و گاه تیکو می کرد و گاه نیز به حکم ادب کوزه را به تردستی دستی دیگر فرو می کوفت تا نشان دهد که سبو چگونه می آید و می رود: آن سبو بشکست و آن  پیمانه ریخت.

دست آخر هم، گروهی از مشهد به حکم گردشگری آمدند تا دست های هنرمندش را ببیند و انگشت در دهان گذارند. یک قلمدان با جایش به هنر بساخت و در کف دست ما گذاشت که این گل خام است و چون خشک شود خوب است، هر چند که به کوره آتش نرفته و قلم و نقش جز به انگشت گلین نبسته است. ما هم آن را با احتیاط برداشته و تقدیم حوراء کردیم تا یادش نرود که کلمبو با همه زیبای هایش نمی تواند دست هنرمند ایرانی را مبهوت کند. نمی دانم سالم به دستش رسید یا نه؟ ما که تا مقصد آوردیم.

به نظرم سفال میبد و کوزه ها و دیگر اشیای آن بهتر از آن چه است که تبلیغ شده است؛ ما زمانی به لالجین همدان که می گویند پایتخت سفال ایران رفتیم ولی هر چه بود جنس چینی و خارجی بود، ولی در میبد این دستان هنرمند مردم خونگرم کویر بود که از خاک، آفتاب برمی آورد؛ و از هیچ، جام بر می ساخت.

یک چراغ راهنما

در این شهر تنها یک چراغ راهنما بود که آن نیز کاربرد عملی نداشت. این بدان معنا نیست که شهر از رفت و آمد یله و رها شده بلکه به این معناست که مهندسی شهر خوب بود و نیازی نیست که از علائم راهنمایی برای مدیریت رفت و آمد اتومبیل ها استفاده شود.

تنها چراغ راهنمایی که دیدیم در سر یک سه راهی بوده که آن هم به نظر بی فایده می آمد و اگر طوری این خیابان مانند دیگر خیابان های شهر اصلاح می شد شاید دیگر نیازی نبود که این چراغ هم نصب باشد. این گونه می توانستیم مدعی شویم شهر نظم و قانون بی چراغ راهنما و پاسبان های راهنمایی و رانندگی.

تمیزی و سادگی

مردم شهر همانند خود شهر ساده و تمیز هستند. البته کارگری و کشاورزی در چهره و دست هایشان نمایان است و مردمان سخت کوش هستند ولی بی آلایش و در کمال صفا و صمیمت و سادگی.

هنوز قناعت از ذات و پوشش و پوشاک آنان می بارد و آدمی را به زهد واقعی رهنمون می سازد. یعنی با آن که دارا هستند ولی اهل اسراف و اتراف و تبذیر نیستند. پاک پوشی و پاک زیستی غیر از ولخرجی و ریخت و پاش است که دیگران دارند. اینان قناعت را از قنات آموختند.

غرفه دنیا

در مسجد امام حسین(ع) محله جارجین با یکی از جلوه های شگفت مردمی آشنا شدیم که هر چیزی را در سر جایش دوست دارند و می پسندند. در گوشه مسجد غرفه ای را جدا کرده و صندلی گذاشته بودند. گفتند: این جا صیغه مسجد بر آن جاری نشده است. خیراندیش بنا بر آن شد تا هنگام پرداخت مخارج و هزینه های ساخت مسجد در این گوشه با کارگران تصفیه حساب کند. هر کسی هر کار دنیوی دارد به این جا می آید تا خانه خدا به سخن دنیا آلوده نشود. هر حرف و حدیثی است در گوشه ای باشد تا اگر غیبت و تهمتی خواسته و ناخواسته از زبان کسی بر آمد گناهش دوبرابر نشود؛ زیرا گناه در مسجد دو برابر و مضاعف است. افزون بر این تقدس ساحت مسجد نیز لکه دار می شود.

خیراندیش بنا می گفت: همه ثروت خودم را از آن دو هزار تومانی دارم که به من داده شد. هزینه مسجد را برآورد نکرده ام ، زیرا او خودش داده است و حساب و کتابی به آن معنا که دیگران دارند ندارم. آن کس که می دهد بی حساب و کتاب می دهد و اگر در راه خودش هزینه شود کم نمی گذارد و افزون می کند. مناره که ساخته شد گفتند چگونه سرمناره را بگذاریم گفتم آن که تا این جا بالا آورده خودش تمام می کند.

دو مناره 57 متری مسجد که دست های بلند آسمانی نیازگزاران و نمازگزاران را نشان می دهد نمادی از سن و سال امام حسین(ع) و سال تولد انقلاب اسلامی است. فرش یک دست بافت آن نیز به زیبایی با نقش و نگارهای زیبا مسجد خوش نشسته است. مسجد در رنگ فیروزه ای و رنگ های دیگر کاشی هایش خوش می درخشد و آدمی را به وجد و سرور می آورد.

نارین دژ

این ‏بنا که ‏درزبان عامه به نارنج قلعه نیر معروف است یکی از مهمترین آثار تاریخی پیش ازاسلام استان محسوب می شود و درفهرست اثار ملی به ثبت رسیده است. این کهندژ که برفراز تپه ای گلین و مشرف بر شهر احداث شده، متأسفانه تاکنون از نظر باستان شناختی مورد پژوهش کامل قرارگرفته و ابعاد ناشناخته آن فراوان است. ‏تمامی بنا از خشت وگل ساخته شده و معماری آن به شکل مطبق است و تقریباً در پنج مرحله ساخته شده است که به لحاظ شکل گیری خاص و فرسایش برخی از اندام های معماری آن، کاملأ از هم قابل تفکیک نیست. تهیه نقشه های معماری آن جز از طریق یک برنامه پژوهشی و حفاری باستان شناختی که سال ها حوصله و زمان می برد میسر نیست. قدیمی ترین بخش بنا فضاهایی هستند که در دل زمین کنده شده اند و در گویش محلی به آنها (بوکن) گفته می شود و پایین ترین بخش آن را تشکیل می دهند. دربخش های بالاتر، ترکیبی از عناصر معماری باستانی و ساخت و سازهای دوره های جدید به چشم می خورد. به نظر می رسد طبقات فوقانی بنا بیشتر بازسازی شده دوره اسلامی باشد. زیر زمین ها ، خندق، حصار و برج های حفاظتی عناصری هستند که این سیستم دفاعی را کامل می کرده اند. متأسفانه بخشی از این اثر تاریخی در دوران پهلوی دوم در جریان احداث خیابان تخریب شد.

روستای کلانتر زرتشتی ها

امروز عصر قرار بر این شد تا از روستای کلانتر دیدار کنیم. به طرف یزد راه افتادیم. از دانشگاه آزاد اسلامی که از موقوفات است گذشتیم. درختان کاج سر بر افراشته محیط زیبایی به دانشگاه داده که به طور طبیعی دانشجویان از آن بهره مند خواهند شد و نشاط و فرح را در ایشان بر انگیخته و هوش و حواس آنان را متاثر می ساخت.

پس از مدتی به فضایی رسیدیم که چند کارخانه کاشی و سرامیک قرار داشت. ماشین به سمت چپ پیچید. کمی جلوتر پشت کارخانه ها، فضای بازی بود با تک و توک درختانی که خودنمایی می کرد. از دور باغ پسته ای دیده می شود و پس از آن دیوار خشتی بلند که کودکی بر آن ایستاده بود. اما گویا هنوز به روستای کلانتر نرسیده بودیم و آن چه دیده می شد زمین مسلمانان بود.

روستایی دیده نمی شد؛ چشم گرداندم تا روستایی بیابم؛ ولی فقط تابلوی بود که روی آن نوشته شده بود مزرعه کلانتر. البته ناگهان در زیر تپه ای یک روستا خودنمایی کرد که خانه هایش از خشت و گل بود، همانند روستاهای ویرانی که در کویر بارها بدون سکنه دیده بودم، اما با این تفاوت که خانه هایش به ظاهر آباد بود؛ چرا که دیوارهایش استوار و کاهگلی تازه شده.

از سرازیری و شیب ملایم به سمت روستا رفتیم. آقای کارگرزاده توضیح داد که اولین خانه مال یک مسلمان است که قبل از ورودی روستا به شکل امروزی ساخته شده بود. یعنی این خانه در روستای اصلی نبود؛ چرا که روستای اصلی از پایین سرازیری شروع می شد. گویی این روستا در دل کویر خودش را نهان ساخته بود. اگر این چند خانه نوساز نبود هیچ کس نمی توانست روستا را به سادگی پیدا کند. روستا با پیرامون خودش خوش نشسته بود و خاک و خانه چنان یک دیگر را نهان می کردند که اگر لشکر ترک و تاتار هم می آمد با آن چشمان ریز و تیزشان نمی توانستند آن را پیدا کنند و نقشه آن را از صفحه روزگار پاک.

 کوچه ها خلوت بود و کسی و حتی پرنده ای پر نمی زد. ساعت حدود شش عصر در یک بهاری آن هم در آغاز اردیبهشت بود. البته یک و دو سگ در گوشه ای دیدم که نگاهی از تعجب به رهگذران و اتومبیل انداختند و بعد از آن دیگر ندیدمشان کجا رفتند.

مردی در کنار یک پیکان مشغول تعمیر بود. پایین آمدیم و به سمت او رفتیم. آقای کارگرزاده جویا خانم سامیا کلانتر دهدار روستا شد. از کنار مردم گذشتم و به سمت آتشکده رفتم. ظاهرا درش بسته بود و کلید دار هم نبود. آتشکده هیچ شباهتی به آن چه فکر می کردم نداشت. بیش تر شبیه یک سیلو بود و با قد و قواره ای که با روستا نمی آمد. اصلا یک سازه جدا بافته از بافت قدیمی روستا بود. خیلی توی ذوق می زد. با کاشی از مکان و مکانت آن یاد شده بود و تنها همین عنصر را می توانستی به عنوان یک سازه سنتی بپذیری. در کنار این ساختمان بدقواره یک کاشیکاری دیگر بر ساختمانی نقش بسته بود که گویا خبری از وجود انجمن زرتشتیان را در آن مکان می داد.

 

در زیر ساباط ماندم تا از سوز آفتاب تند در امان بمانم. چون خبری از «خانم سامیا» نشد گشتی در ده زدیم؛ چند کوچه به هم چسبیده با دیوارهای کوتاه با ویژگی خانه ها و کوچه های ویژه کویر ایران با سنگ فرش هایی که گویی میراث فرهنگی برای حفظ آثار تاریخی انجام داده بود.

از شمار خانه بر می آمد جمعیتی بیش از صد خانوار نداشته باشد آن هم از پیرزن و پیرمرد کشاورز، ولی از ظاهر کوچه ها که هیچ آدمی در آن نبود، گویا ده به یک معنا مرده بود. خاک مرده را می توانستی از فضایش درک کنی هر چند که خانه هایش به کاهگلی تازه زنده می نمود ولی درون آن از آبادی و آبادانی خبری نبود؛ زیرا آبادانی هر جایی به آدمی است چنان که خداوند در قرآن از مردم می خواهد تا با حضور خود در مساجد آن را آبادان کنند نه با خشت و خاک.

روستای کلانتر با کوچه باغ های زیبا، ساباط ها، خانه های کاهگلی با بوی خاک، سفال و کاهگل، درهای منقش چوبی کهن سالی خود در عین تازگی و نوسازی به رخ می کشد. روی این درها هنوز جایی برای چراغدان هاست تا مردم در شب به آهستگی به سمت آب انبار یا آسیاب و حتی مزارع بروند و کش شبانه آب خویش را بردارند و به درختان تشنه کویر ببخشند.

 

از آن سو در میان برخی از گذرگاهی رفتیم که کویش سر پوشیده بود. سرازیری و شیبی داشت و هر کویی به کویی دیگر می رسید. ماشین رو نبود و یک آدم با خر و بارش می توانست از آن بگذرد. برخی از کوی هایش تنها برای رفت و آمد دو نفر از کنار هم بود. از کوچه های برمهر، فردوسی و کوروش گذشتیم که این اخیری بهترین و زیباترین کوچه بود که بر مدار سنت می چرخید.

 

در آن سوی بر بالای نیم تپه ای خانه ای تک افتاده بود و بر روی آن نوشته شده بود: گهنبار و زیرش نیز نوشته شده بود: انجمن زرتشتیان کلانتر. معلوم بود یکی از سازه های مذهبی زرتشتیان باشد. عکسی گرفتیم تا بعدا از منابع فواید آن سازه را به دست آوریم. در میان کوی می گشتیم که کاشیکاری و نوشته های آن مرا به خود جذب کرد. معلوم شد که همان آتشکده است که از سوی دیگر نیز دربی دارد و تابلویی. عکسی گرفتیم تا جلوه کوی و کوچه و خانه هایش نیز در تصویر مشهود باشد.

دوری زدیم و به نزدیک اتومبیل بازگشتیم. برای گرفتن تصاویری از آتشکده به سمت آن رفتم. با مردی که پیکان خود را تعمیر می کرد چاق سلامتی کردم. ایشان نیز به مهربانی پاسخی داد. من هم به عادت همیشگی گفته بودم : سلام حاج آقا!

مرد زرتشتی که میان سالگی را رد کرده بود گفت: پیکان این خوبی را دارد که هر کسی خودش می تواند تعمیرش کند. گفتم: به خلاف ماشین های امروزی که حتما باید پولی خرج تعمیرکار بکنی. از او دور شدم و عکسی گرفتم.

 

برگشتم پیش دوستان دیدم که خانمی از منزل بیرون آمد. سلام و علیکی کردیم و باز هم همان عادت ما را بر آن داشت بگویم: سلام حاج خانم! ایشان به گرمی از ما استقبال کرد.

خانم «سامیا دولت کلانتری» بود. پیرزنی که رنگ به رخسار نداشت و بسیار لاغر و تفتیده و ناخوش احوال. با آن که بیش از 55 سال نباید داشته باشد، ولی بیش از این ها نشان می دهد. دوستان که معرفی شدند، به سمت ساباط اشاره کرد تا به آن جا برویم و روی سکوهایش در زیر سایه بنشینیم.

ایشان از امنیت و آرامش و آسایشی پس از انقلاب فراهم آمده سخن بسیار گفت. اگر حمل بر سیاسی نکنیم باید بگویم که بسیار راست و صادق بود؛ زیرا به صراحت از تاریخی سخن گفت که در زمان صفوی به قول ایشان میلیونی از زرتشتی ها را در اصفهان به تیغ مرگ سپرده بود؛ البته این اعداد بی گمان نادرست است ؛ چرا که جمعیت میلیونی زرتشتی آن هم در اصفهان صفوی بی معناست و این که در آن زمان این جمعیت کشته شود، شاید مراد چند هزار نفری باشد که در کل کشور کشته شده بودند.

به هر حال، از تشیع و عقلانیت و مسالمت آن سخن می گفت و این که در این دوره جز در دوره صفوی و آن هم شاه عباس هیچ ظلم و ستمی از سوی شیعیان در حق زرتشتیان روا نشده بود. از تکفیری ها می هراسید و این که در پیرامون کشور مان همه در حال کشتار دینی و مذهبی هستند ، ولی به نظرش امنیت ایران به شیعیان و سلامت دینی است.

از خودش گفت و این که دخترش در جوانی مرد و او را تنها گذاشت. گفت که ما عزاداری نداریم و در زرتشتی حتی برای مرگ عزیزان گریه نمی کنیم. گفت همین مساله موجب شد تا گرفتار سرطان شوم و شیمی درمانی کنم. گفت: دکتر به من گفت درد فراق را در دل ریختی و بیمار شدی.

بی خودی نیست که اسلام گریه و عزاداری را تجویز کرده است تا دردهای درونی، برونریز شود و درونریز نشود و بلای جان آدمی نگردد.

از آتشکده پرسیدم و این که شباهتی با آن تصورم ندارد. گفت که آتشکده کهن ما از میان رفته است و ما این سازه را ایجاد کردیم که وقتی یکی از بستگانم از آمریکا آمد گریست؛ چرا که این سازه کنونی را بهتر از آن نیز در آمریکا می توان یافت.

گفت که ما هر روز آتش را روشن می کنیم. البته دو آتش بیدار و خفته داریم. آتش را در قدیم با هیزم و چوب روشن نگه می داشتند.

از گورهای گبری در شمال ایران گفتم و این که در آن هایی اشیایی چون سر نیزه و جام  و گوشواره و کوزه و مانند آن ها است. سامیا گفت: گورهای ما به همیشه در بلندی و به سمت خورشید است و آن گورهایی که در کنار رودها و نهرها و در مناطق پست است مخصوص پیروان دیگر ادیان است که من احتمال دادم شاید از آن متیرا پرستان و مانند آن ها باشد.

از گهنبار پرسیدم که این یک مکان آیینی است یا نه؟ گفت: ما به نیازمندان خود کمک می کنیم. چارک در آیین زرتشتی است که مخصوص کمک به نیازمندان است. هر کسی اموالی را به آن جا می دهد تا صرف نیازمندان شود. البته برای این که به کسی برنخورد به همه افراد در طول هفته خیراتی صورت می گیرد تا گدا و درویش بهره مند شود. اشوداد(وقف) ، نیاز و گهنبار خوانی سه آیین در دهشمندان است تا این گونه خیراندیشان به یک دیگر کمک کنند.

به نظرم این چارک یک چهارم از درآمد باشد که همانند خمس یعنی پنجک در اسلام است. پنجک یعنی پنج یک به این معنا که از هر در آمدی یک پنجم آن به نیازمندان از سادات داده می شود.

پرسیدم در آتشکده چه می خوانید؟ گفت : از اوستا می خوانم ولی تنها از گاتا که از زرتشت است و بقیه در حقیقت از دیگر

/ 0 نظر / 66 بازدید