آشفته بازاری

کوه به کوه می رسد، این جان به جانان می رسد

در گردش چرخ کبود، دوران به پایان می رسد

اول به آخر وصل شد، دستم به دامن بند شد

پرواز بر باد و مباد، روزی به پایان می رسد

انگشت تهمت بر من است، بوی شراب بر دامن است

بر گونه ام آن سرخه فام، مدرک به سامان می رسد

دستی مزن بر دستها ، آشفته بازاری مکن

در وقت صبحگاهت تو را، بوسه ز جانان می رسد

من مانده ام این جا ز بس،  بوی گلستان گم شدست

گر تازه تر آید مرا، روحم به شادان می رسد

دستم بگیر تنها شدم، در بستر شیطان شدم

گر زین بلا جستی زند، در زیر باران می رسد

آویزه ی دستم نشد، آن گیسوی آویخته ات

گر منتی بر من کند، دستم به ماهان می رسد

خم شد دو گلدسته کنون، از بس که آسان مست شد

بر بام قوسین من شوم، دستم به شاهان می رسد

گر رجعتی دستم دهد، تا منتها سیری کنم

سیرم ز مهرخ بگذرد، تا بام خواهان می رسد

آن گه شوم در آغوشش، مستی کنم با دو لبش

شرمنده شد ابلیس کنون، بر زلف یاران می رسد

شاه می شود این دلبران، بر خاک و افلاک میان

از آسمان تا این زمین، شیون به شیران می رسد

دستی رسد هم رنگ تو، بوسه زند بر جان تو

مستی کنی با دوستان چون گل به خوبان می رسد

6 شهریور

/ 0 نظر / 6 بازدید